درس ۱۰۸: علامات حقیقت و مجاز (اطراد)

علامات الحقیقه والمجاز ـ تبادر

در کتب قدماء معروف بود علائمى را براى حقیقت و مجاز ذکر می‌کردند. کانّ این‌ها علامت هستند براى ثبوت وضع بین لفظ و معناى مفروض و عدم ثبوت الوضع بینهما. و این‌ها علامت قهری است نه جعلى. علم به این علامات موجب علم وجدانى به وضع اللفظ للمعنى یا عدم وضع اللفظ للمعنى است. یکى از اینها تبادر است. گفته‌اند وقتى لفظى اطلاق می‌شود و از آن معنایى به ذهن سبق می‌گیرد این، علامت این است که این لفظ وضع شده براى این معنى. چون اگر این انسباق علامت وضع نبوده باشد آیا مستند به قرینه است که مفروض، عدم قرینه است، یا باید ملتزم شویم به ثبوت دلالت ذاتیه در الفاظ، که او هم ظاهر البطلان است. یعنى الفاظ وقتى از متکلم صادر شد و به ذهن سامع رسید، معانى که به ذهن خطور می‌کند از سماع این الفاظ، ذاتى الفاظ هستند و احتیاج به جعل و وضع ندارند. چطور انسان از دخان منتقل می‌شود به وجود نار و این انتقال به جعل نیست. بلکه از اثر به مؤثر پى برده ایم. الفاظ هم همین طور باشد. نمى توان ملتزم به این شد. که الفاظ احتیاج به وضع نداشته باشد. و الاّ اگر دلالت در الفاظ ذاتى باشد احدى جاهل به لغات نمى شود در حالى که ما از شنیدن لغات انگلیسى یا هندى متوجه معنایى نمى شویم. پس دلالت لفظ بر معنى ذاتى نیست بلکه باید چیز دیگرى موجود باشد که او سبب خطور معنى به ذهن باشد و آن وضع است. مرحوم ایروانى ملتزم شده که بعید نیست که بگوئیم دلالت الفاظ بر معانى، ذاتى است و احتیاج به وضع ندارد. منتهى دلالت می‌کند بر معنى مّا. وضع بجهت تعیین آن معناست. و الاّ کسى که دهنش را باز کرد و لفظى گفت انسان می‌فهمد که او معنایى را قصد کرده است امّا دلالتش بر چه معنایى است علم به وضع می‌خواهد. این حرف هم درست نیست، چون دلالت الفاظ بر معنى ما هم ذاتى نیست. چون آدم عاقل شاعر هر فعلى انجام می‌دهد. روى غرضى است ما می‌گوئیم تکلّمش هم معنایى دارد و الاّ اگر عاقل و شاعر نبود، سکران بود یا خواب بود، هیچ چیزى از تلفظ او نمى فهمیدیم. پس دلالت الفاظ بر معانى بالجهل است. پس اگر از حاقّ لفظى معنایى به اذهان خطور کرد، این خطور معنى یا مستند بالقرینه است که خلاف فرض است. و یا مستند می‌شود به ثبوت وضع بین آن لفظ و معنى، فهو المطلوب. اشکال شده که علامت بودن تبادر دورى است. چون انسباق معنى از حاقّ اللفظ به ذهن، موقوف بر علم به وضع است. اگر علم به وضع را هم بخواهیم از تبادر کشف کنیم دور می‌شود. صاحب کفایه جوابى داده که قبل از ایشان هم گفته‌اند این جواب را که: الموقوف علیه یعنى علم به وضع که تبادر بر او موقوف است غیر موقوف است، غیر علم به وضعى است که موقوف بر تبادر است. کانّ دوتا علم به وضع داریم یکى موقوف به تبادر است و دیگرى تبادر موقوف به اوست فلا دور. آنى که موقوف به تبادر است علم تفصیلى است. گاهى اوقات انسان علم به معانى الفاظى دارد چون اهل اللسان است و اهل اللغه است ولکن فعلاً متذکر معناى آن لفظ نیستم. حضور در نفس بالفعل غیر از حضور معنى در خزانه نفس است. کسى که وضوء می‌گیرد در حال صحبت با کسى، یا نماز می‌خواند ولى حواسش جاى دیگر است وضوء و نمازش صحیح است. چون اگر از او بپرسیم چه می‌کنى؟ می‌گوید نماز می‌خوانم یا وضوء می‌گیرم ولى آن حضور فعلى را ندارد. علم هم تارهً ارتکازى است که مخزون درنفس است، که اگر او نباشد تبادر نمى شود. و همه اهل اللسان و المحاوره آن علم ارتکازى را دارند. پس آنیکه موقوف تبادر است، علم ارتکازى به وضع است، یعنى فعلاً علم تفصیلى ندارد. غافل است و آنى که موقوف بر تبادر است علم تفصیلى است. لذا وقتى لفظ رجل را شنید و آن معنى به ذهنش خطور کرد، علم تفصیلى پیدا می‌کند به معناى رجل. پس دورى لازم نمى آید. بعد مرحوم آخوند می‌فرماید اگر مراد از اینکه تبادر علامت حقیقت است، این است که تبادر عند العالم بالوضع علامه است بر آن شخص. آن وقت دور به اجمال وتفصیل دفع می‌شود. جوابى هم میرزاى قمى از دور داده فرموده، تبادر عند العالم علامه براى جاهل مستعلم است. کسى اهل محاوره و اهل لسان نیست. دقت می‌کند که شما از سماع آن لفظ چه فهمیدید، آن وقت تبادر شما علامت می‌شود براى جاهل به وضع. دیگر دورى لازم نمى آید. علم جاهل به وضع موقوف است بر تبادر و تبادر موقوف است بر علم عالمین بالوضع. بعد صاحب کفایه می‌فرماید تبادر زمانى علامت حقیقه می‌شود که معلوم شود تبادر مستند به نفس اللفظ است و قرینه اى در کار نیست و الاّ اگر در جایى احتمال دادیم تبادر به واسطه قرینه است ولو قرینه عامه باشد مثل اطلاق در مقدمات حکمت. او دیگر دلیل حقیقت نیست و اینکه سید مرتضى فرموده اصل عدم قرینه جارى کنیم در این موارد، صحیح نیست چون اصالت عدم قرینه اعتبارش به سیره عقلاء ثابت شده و عقلاء وقتى به این اصل، عمل می‌کنند که شک در مراد متکلم داشته باشند. اگر مولایى به عبدش گفت برو خرى بیاور، و عبد احتمال داد که مرادش رجل سفید است اینجا چون شک در مراد متکلم است به اصالت الحقیقه و عدم قرینه تمسک می‌کند و می‌رود خر را می‌آورد. امّا در جایى که معلوم شود که رجل سفید را می‌خواهد و شکى در مراد مولا ندارد، ولکن شک در کیفیه اراده است که این را مولا مجازاً اراده کرده یا موضوع له او همین معنى است. اینجا اصالت عدم القرینه وضع را تعیین نمى کند و هکذا هیچ لفظى از اصول لفظى در تعیین وضع حجّه ندارد. خوب ما از اینها می‌پرسیم که چرا تبادر را بحث می‌کنید؟ براى تشخیص ظهور کلام متکلم است که عمدهً متکلم بحث ما شارع است، یا افراد دیگر در بحث اقاریر و وصایا و شهادات و… ما آنى را که در استنباط احکام و تشخیص موضوعات اقاریر و… نیاز داریم تشخیص ظهور است. و ظهور هم موقوف به علم اجمالى ارتکازى است. ظهور تفصیلى را می‌خواهیم چه کنیم. آنى که ما در صددش هستیم این است که از حاقّ این لفظ در لغت عرب چه فهمیده می‌شود؟ در این صورت ما علم اجمالى ارتکازى را نداریم و می‌خواهیم پیدا کنیم؟ بدان جهت تبادر، اگر تبادر عند العالم باشد و مطلوب ما هم علم اجمالى به وضع است، این تبادر به درد نمى خورد. و تکلم در او تضییع عمر است. و اگر تبادر عند المستعلم الجاهل مراد است عیبى ندارد. آن هم نه اینکه ما کلام خدایا امام را بگذاریم جلوى یک عرب ببینیم چه می‌فهمد ما از او بگیریم. او باید احکام را از ما بگیرد. ما تنها مفرداتى را که در خطاب شارع است بحث می‌کنیم که عوام از این مفردات در کلام خودشان چه می‌فهمند و چه اراده می‌کنند. و چون شارع در مقام تبلیغ احکام به لسان قوم تبلیغ احکام کرده پس این مفردات در کلام شارع هم به همان معنى است. چون این مفردات، حقیقت شرعیه ندارند. و هکذا این هیئتى که در مفردات است آنها در کلامشان این هیئه را علامت چه می‌دانند؟ بعد که معناى مفردات روشن شد اینکه مدلول این خطاب شارع چیست او دیگر وظیفه فقیه است. این تبادر را اگر ما احراز کردیم، بازگفته شده که به ما فائده نمى دهد در فهم مرادات شارع. چون ما باید احراز کنیم آن علم ارتکازى و اجمالى در محاوره اهل آن زمان این بوده. که شارع هم طبق لسان قومش تکلم کرده است. امّا در جایى که احتمال نقل بدهیم، که در زمان ما شارع معناى این لفظ چیز دیگرى بوده عند اهل محاوره و الان از آن معنى نقل داده شده. یا بگوئیم اصلاً آن وقت معنى فهمیده نمى شد چون مشترک لفظى بوده ولى الان فهمیده می‌شود چون یکى از معانى مهجور شده است و لفظ ظهور فعلى پیدا کرده در این زمان. ربّما یقال که در موارد این احتمالات اینجا اصل معتبر داریم که همان اصالت عدم النقل است که از آن به استصحاب قهقرایى تعبیر می‌کنند. عرض می‌کنم. در ذهن ما این است که ظهور فعلى حجه است و وقتى تعیین ظهور فعلى شد احتیاج به اصالت عدم النقل ندارد. چون وقتى ظهور کلام متکلم احراز شد مادامى احراز نشده تا ظهور فعلى در زمان تکلم خلاف این بوده، به ظهور فعلى اعتماد می‌کنند. وقتى قباله ملکى در محضر خوانده شد، به ظهور فعلى اش اخذ می‌کنند تا مادامى که احراز نشده ظهور هنگام کتابت قباله بر خلاف این بوده. این، در مقام احتجاج معلوم می‌شود. وقتى ظهور فعلى قباله ملکى معلوم شد. اگر کسى بگوید از کجا معلوم، موقع نوشتن قباله هم ظهور فعلى همین بوده؟ آنجا دیگر نمى گویند استصحاب می‌کنیم یا اصالت عدم النقل جارى می‌کنیم. در مقام مخاصمه می‌گویند این ظهور فعلى حجه است مادامى که احرازِ خلاف نشده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا