درس ۵۷: اشکالات مرحوم آخوند خرسانی نسبت به جزئی ذهنی بودن موضوع له حروف
مرحوم آخوند(ره) میفرماید: اگر این را شما بگویید موضوعله حروف است که جزئی عقلی میشود، جزئی ذهنی میشود سه اشکال به این میکند. این سه اشکال را ملاحظه بفرمایید.
اشکال اولیش این است که لازمهاش تعدد لحاظ است. چرا؟ ایشان میفرماید: حقیقه الاستعمال این است: آن لفظی که در مقابل معنا وضع شده است مستعمل آن معنا را لحاظ میکند و لفظی که در مقابل او وضع شده است او را پیدا میکند، یا لفظی که دلالت به او میکند و لو بالقرینه او را پیدا میکند، لفظ را میگوید تا منتقل بشود سامع به آن معنا. پس مقوّم استعمال لحاظ موضوعله است. وقتی که اینگونه شد، در استعمال حروف آن لحاظ اندکاکی که جزئی ذهنی میکند معنای حرفی را او جزء موضوعله است. باید آن ابتداء را دو لحاظ بکند: یک لحاظ اندکاکی اولا، که سیر من البصره الی الکوفه را که معنای اسمی است، او را لحاظ بکند تا آن ملحوظ اندکاکی تحقق پیدا بکند. بعد باید آن مقید به آن لحاظ را که لحاظ اندکاکی است دوباره لحاظ بکند در مقام استعمال. لحاظ اولی بکند تا موضوعله تمام بشود، چونکه لفظ (مِن) وضع شده به افراد، اگر لحاظ اول را نکند موضوعله موجود نمیشود. باید اول لحاظ بکند ابتدائا اولا تا موضوعله تمام بشود، بعد دوباره او را هم لحاظ بکند تا در مقام استعمال موضوعله لحاظ شده باشد چونکه لحاظ از مقوّمات استعمال است.
این اشکال اولی ایشان.
شما میبینید که این اشکال اولی درست نیست. چرا؟ چونکه کسی میپرسد یا مرحوم آخوند! معنا را مستعمل چرا لحاظ میکند؟ لحاظ به جهت این است که معنا را در ذهنش حاضر بکند به جهت احضار در ذهن است، لحاظ همان احضار فی الذهن است. معنا در ذهن حاضر بشود آن موضوعله تا لفظ را بگوید تفهیم کند آن معنا را. اگر ما فرض کردیم معنا چیزی است که در ذهن موجود است، او دیگر لحاظ دوم نمیخواهد. وقتی که آن ابتدائی را که ابتداء خاص است لحاظ کرد، حرکت خاص را لحاظ کرد، آن معنایی که لفظ من از او حکایت میکند و به او وضع شده است، او موضوعله آن موجود است در ذهن، وقتی که موجود است در ذهن، احتیاج به لحاظ ثانی نمیخواهد. لحاظ به جهت احضار موضوعله است در ذهن. موضوعله اگر امری است که در ذهن است، وجود ذهنی است، او موضوعله است، دیگر احضار نمیخواهد.
بدان جهت این اشکال اول ایشان درست نیست.
دو تا اشکال دیگر میکند. آن دو تا اشکال دیگر انصافا اشکال واردی هستند. لامناص نمیشود از آنها جواب داد.
اشکال دوم آخوند(ره) این است که: اگر بناء بوده باشد این لحاظ اندکاکی در معنا و موضوعله و مستعملفیه او ماخوذ بشود، علی ذلک معانی حروف کلیات عقلیه میشوند. که عرض کردم مراد از کلیات عقلیه، مرادش جزئیه ذهنی است. کلی عقلی با آن کلی طبیعی میگویند که مقید به کلیت بوده باشد، به کلیت منطقی. او در مانحنفیه نیست. اینجا مقید است معنا به آن وجود ذهنی که لحاظ اندکاکی است. این میشود جزئی ذهنی. وقتی که جزئی ذهنی شد دیگر به خارج منطبق نمیشود. امتثال سر من البصره الی الکوفه محقق نمیشود. چرا؟ چونکه امتثال اتیان است به متعلق الامر خارجا. خارج یعنی در مقابل ذهن. امتثال امر مولا این است که آن متعلق تکلیف را در خارج انسان اتیان بکند. اگر بنا شد آن من معنایی دارد که به خارج نمیآید امتثالش ممکن نیست. چونکه مقید به وجود ذهنی در ذهن میشود به خارج نمیآید. اگر بخواهید این را امتثال حساب بکنید و به خارج بیاید باید این وجود ذهنی را حذف کنید از معنای سر من البصره الی الکوفه.
بدان جهت میفرماید که لازم میآید معانی حروف کلیات عقلیه بشود، صدق بر خارجیات نکند و امتثال سر من البصره الی الکوفه ممکن نشود الا بالتجرید، یعنی مگر اینکه آن وجود ذهنی را از معنای (مِن) حذف کنید. و این معنی را واضع در موضوعله اخذ کرده و بنابراین استعمال، باید او را یعنی معنی واضع را الغاء بکند این اصلا لغو میشود. اصل وضع به جهت استعمال است، اگر بنا بوده باشد که در موضوعله چیزی اخذ بشود که در استعمال لامحاله باید متکلم او را حذف بکند و این اخذ واضع در موضوعله، لغو میشود. و این هم خلف فرض است. مفروض این است که اینها میگویند معنای حرفی در موضوعله اش و مستعملفیه اش جزئی است. اگر جزئی ذهنی باشد، این است.
این اشکالش حرفی ندارد. این درست است.
اشکال دیگری میکند. و میگوید لحاظ استقلالی که در معانی اسماء هست. چون شما که میگویید الایمان خیر من الکفر، معنای لفظ ایمان را که لحاظ میکنید، یعنی مستقلا لحاظ میکنید، لفظ ایمان به آن صورتی که در ذهن شما هست، به قید اینکه وجود ذهنی دارد وضع نشده. به ذات آن ملحوظ وضع شده است که لحاظ به او متعلق میشود. ایمان در مقابل کفر است. وجود ذهنی اخذ نشده است در او. کما اینکه وجود خارجی هم اخذ نشده است که انشاء الله بیان خواهیم کرد. بدان جهت متصف میشود هم به وجود خارجی هم به وجود ذهنی، و هم متصف میشود به عدم وجود خارجی هم به عدم وجود ذهنی. در اسماء لفظ وضع شده است به ذات معنی که لحاظ استقلالی اصلا جزء موضوعله نیست. لفظ ابتداء هم اینگونه است که از او تعبیر به معنای اسمی میکنیم، لفظ ابتداء هم که در مقابل انتهاء است، معنای اسمی است، وضع شده است به ذات آن معنایی که از او تعبیر به شروع کردن و به اول میکنیم. ابتداء اول شروع. معنای اسمی است. این استقلال یعنی وجود ذهنی مستقلا در ذهن موجود شده است او که در معنای ابتداء اخذ نشده است. در معنای ایمان چگونه اخذ نشده بود در معنای الابتداء هم اخذ نشده است. لحاظ آلی در حروف مثل لحاظ استقلالی در اسماء است. چگونه اسماء را در مقام استعمال معانیش را مستقلا لحاظ میکنیم و لکن لفظ وضع شده است به ذات آن معنا و لحاظ استقلالی جزء موضوعله و جزء مستعملفیه نیست، در حروف که معنا را مندکا لحاظ میکنیم، این لحاظ ذهنی، جزء موضوعله و جزء معنای حرف نیست. لحاظ اندکاکی و لحاظ آلی در حروف مثل لحاظ استقلالی است در اسماء. چگونه آنجا لحاظ اخذ نشده است، اینجا هم لحاظ اخذ نشده است. این هم وجدان شاهد است که فرقی در ما بین لفظ ابتداء و لفظ (مِنْ) نیست که هر دو به ذات ملحوظ وضع شده است. لحاظ مثل وجود خارجی ماخوذ در معانی نیست. والحمد لله رب العالمین.