درس ۵۵: حقیقت وضع در حروف

ذات ملحوظ، تاره استقلالا لفظ او را لحاظ می‌کند، و اخری او را نظیر عَرَضَ خارجی لحاظ می‌کند. چگونه عَرَضَ خارجی همیشه قائم به معروض است، این ملحوظ را عرضا لحاظ می‌کند. یعنی معنایی که او را لحاظ کرده است مستقلا، این کانّ عرض او است. آنگونه اگر لحاظ کرد، مَنْ استعمال می‌کند. اگر بگوید لفظ ابتداء را استعمال می‌کند. در جایی که می‌خواهد آن ابتداء و انتهاء را اندکاکا لحاظ کند در این صورت لفظ (مِن) را استعمال می‌کند، می‌گوید المشی من البیت الی المسجد عباده، المشی من البیت الی الکعبه مهاجره الی الله. من استعمال می‌کند. و همچنین الی استعمال می‌کند.

مدعای صاحب کفایه این است. چرا؟  می‌گوید اگر بخواهد وضع در حروف وضع عام و موضوع‌له خاص بشود باید موضوع‌له و مستعمل در حروف یا افراد خارجیه بشود چونکه گفتیم دیگر در وضع عام موضوع‌له خاص حقیقتا موضوع‌له افراد هستند یعنی وجودت خارجیه. ابتدائی که هست ابتداء یک وجودات خارجیه دارد، شما وقتی که از بلدتان خارج شدید به طرف مکه این یک فرد از ابتداء ‌است. لفظ مِنْ اگر به او وضع شده باشد معنایش عبارت از این است که جزئی حقیقی بشود معنایش، بر کثیرین صدق نکند. کما اینکه زید بر کثیرین صدق نمی‌کند چونکه بر وجود خارجی وضع شده منتها وجود خارجی او جوهر است، وجود خارجی این ابتداء عرض است. پس علیهذا وقتی که گفت سر من البصره الی الکوفه شما از هر خانه بصره خارج شدی به او سیر من البصره صدق می‌کند. از طرف شرقی اش خارج شدی سیر من البصره صدق می‌کند، از طرف غربی‌اش خارج شدی سیر من البصره صدق می‌کند. از هر نقطه‌ای از بصره شما خارج شدی صدق می‌کند و هذا سیر من البصره. و او هم گفته بود سر من البصره. امتثال چگونه محقق می‌شود؟ امتثال عبارت از این است که آن کلی ماموره منطبق به خارج بشود. شده است. اگر وجودات خارجیه موضوع‌له بشوند که معنا من جزئی حقیقی بشود، لازمه‌اش این است که بر کثیرین صدق نکند. و حال اینکه بالضروره معنای حروف صدق بر کثیرین می‌کند. به کلش منطبق می‌شود هذا سیر من البصره.

بدان جهت در کفایه می‌گوید بعضی‌ها دیده‌اند که معنای موضوع‌له حروف جزئی است، نمی‌شود، صدق بر کثیرین کند، گفته‌اند جزئی اضافی است. ایشان این را می‌بیند قابل جواب نیست می‌گوید و هو کما تری. کما تری هم پر واضح است، برای اینکه موضوع‌له اگر افراد بوده باشد افراد جزئیات خارجیه هستند، او دیگر کلی نمی‌شود، جزئی اضافی هم نمی‌شود. اینجا هم که جزئی اضافی می‌شود معنای من البصره، دیگر خارج شدن از مثلا کوفه صدق نمی‌کند، این به واسطه تعدد دال و مدلول است، به واسطه آن بصره که سر من البصره شده است آن ابتداء البصره، قید خورده است، جزئی اضافی آنی است که قید داشته باشد. فوقه کلیٌّ بشود دیگر. این به واسطه دال آخر است. نه به معنای وضع من و در معنای موضوع‌له من اخذ نشده است.

ما جزئیاتمان دو قسم بیشتر نیست: یا جزئیات خارجیه است یا جزئیات ذهنیه. خب جزئیات ذهنیه هم هست دیگر، چگونه که در فرض بفرمایید در خارج جوهری داریم در خارج عرضی داریم، معانی که در نفس لحاظ می‌شود و در ذهن لحاظ می‌شود آنها هم اینگونه هستند. تاره وجود جوهری دارند در ذهن. البته اصطلاحا جوهر نمی‌گویند. ما که الان می‌گوییم به جهت توضیح است. و الا به اصطلاح فلسفه وجودات ذهنیه از آن جوهر و عرض‌ از مقسمش خارج است. این معنایی را که شما در ذهن لحاظ می‌کنید این تاره مثل جوهر خارجی است. یعنی چه؟ یعنی قائم بالذات است به معنای دیگر قائم نیست. و اخری آن وجود عرضی دارد در ذهن، یعنی در ذهن در معنای آخر ملحوظ است به لحاظ اندکاکی که گفتم سیر خاص را لحاظ کرده است، آن ابتدائیت و انتهائیت هم آنجا ملحوظ است. می‌گوید شما اگر بگویید که من وضع شده است به آن جزئی ذهنی، آن واقع آن جزئی ذهنی نه عنوان جزئی ذهنی، واقع جزئی ذهنی یعنی آن نحوی که لحاظ شده است به واقع آن لحاظ وضع شده است که واقع اللحاظ موضوع‌له است که فردِ همان کلی است، فرد ذهنی‌اش است، آنگونه به آن واقع اللحاظ وضع شده است و واقع التصور الآلی به او وضع شده است.

اگر این را می‌خواهید بگویید، می‌گوید این هم محذوراتی دارد به هیچ کدام نمی‌شود ملتزم شد.

یک محذورش این است که امتثال سر من البصره یا لاتسر من البصره امتثالش محال می‌شود. چرا؟ چونکه امتثال اتیان متعلق امر است در خارج در طلب در موارد امر، و هکذا فرض کنید ترک متعلق النهی است در خارج، در نواهی اینگونه است دیگر. بنابراین معانی حروف اصلا در خارج نمی‌آیند. امر مقید به امر ذهنی که آن لحاظ است، آن امر مقید به امر ذهنی هیچوقت در خارج نمی‌آید. امتثال نمی‌شود.

اینجا یک مطلبی هست بگویم برای شما. یک صدق الانطباق است یک حکایت است. این دو تا با همدیگر خلط نشوند. موجود ذهنی حکایت از خارج می‌کند. شما کلی را که این منطقیین تقسیم کرده‌اند تقسیم می‌کنند کلی را به کلی طبیعی و به کلی منطقی و به کلی عقلی. کلی عقلی چیست؟ می‌گویند کلی عقلی همان کلی طبیعی است مقیدا به کلیت، یعنی مقیدا به اینکه لایمتنع صدقه علی کثیرین. آن کلی طبیعی مقیدا به لایمتنع صدقه علی کثیرین که در خارج نیست. در خارج کلی‌ای که مقید باشد به لایمتنع صدقه علی کثیرین نیست، لایمتنع از اوصاف مفهوم است، او در خارج موجود نمی‌شود. اصلا کلی عقلی در خارج موجود نمی‌شود، موطنش عقل است. خودشان می‌گویند کلی عقلی مقید به چیزی است که موطنش عقل است و مقید به امر عقلی عقلی می‌شود و دیگر موطنش عقل می‌شود. مع ذلک به این می‌گویید کلی. کلی یعنی چه؟‌ چرا کلی می‌گویید؟ اصلا در خارج موجود نیست چگونه به او کلی می‌گویید؟ کلیت به اعتبار حکایتش است. این منافات ندارد که شیئی در خارج موجود نشود و لکن حکایت از خارج بکند یعنی شبح خارج بشود. مثل آن سایه‌ای که می‌افتد، آن سایه انسان نیست و لکن حکایت از انسان می‌کند. صدق انسان به آن سایه نمی‌کند، سایه هم بر انسان صدق نمی‌کند. نمی‌شود گفت زید این است یا این زید است یا این انسان است. صدق نیست. و لکن حکایت است، حکایت یعنی نشان دادن است، کلی طبیعی نشان می‌دهد.

بدان جهت هم معنای حرفی اگر مقید شد به آن وجود ذهنی، معنای حرفی حکایت از خارج می‌کند، و لکن صدق بر خارج نمی‌کند و منطبق بر خارج نمی‌شود. انطباق این است که هو هو، بگوییم اینها وجودا یکی هستند. زیدٌ انسانٌ یعنی وجود زید همان وجود انسان است. این نمی‌شود. و امتثال هم این انطباق است که متعلق الامر منطبق به خارج بشود و صدق کند که این اوست. پس علی هذا الاساس معنای حروف این یک دلیلش است.

بعد ایشان دو دلیل دیگر را هم ذکر کرده است.

آنجا این دو دلیل را ملاحظه بفرمایید که نتیجه گرفته است ایشان از اینها که معنای حرفی و معنای اسمی یکی است. والحمد لله رب العالمین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا