درس ۸۰۱- شخص دو لباس دارد یکی طاهر یا نجس و نمیداند کدام طاهر و کدام نجس است
رسیدیم به مسئله دیگر و آن این است مکلف دو تا ثوب دارد، یکى طاهر، دیگرى نجس. ثوب طاهر را از نجس نمىتواند تمیز و تشخیص بدهد که طاهر کدام است، نجس کدام است؟ نمىتواند تمییز بدهد. ولکن صلاه را در ثوبین نمىتواند تکرار کند، وقت ضیق است. فقط به اندازه هشت رکعت به غروب شمس باقى مانده است نماز ظهر و عصرش را نخوانده است. اگر بخواهد ظهر را تکرار کند نمىتواند. چون که آن چهار رکعت بعدى که مىماند آن وقت عصر است. ظهر را نمىتواند تکرار کند. عصر را هم نمىتواند تکرار کند. چون که چهار رکعت اولى وقت نماز ظهر است. ایشان اینجا فتوی مىدهد که یصلّى فى احدهما. در احد الثوبین قبل خروج الوقت واجب است نماز را اتیان کند.
بعد خدا رحمتش کند اینجور فتوی مىدهد بر این که آن ثوب دیگرى که هست صلاه را هم در آن ثوب دیگر، همین صلاتى را که در داخل وقت اتیان کرده است در آن ثوب، همین صلاه را در ثوب آخر بعد خروج الوقت قضا مىکند. که اگر این ثوب اولى طاهر بود خوب اعاده صحیح است. اگر طاهر نبود، نجس بود این صلاه قضائى صحیح است.
ایشان مىفرماید: و اگر نتواند صلاه را در ثوب طاهرى بعد خروج الوقت در همان ثوب طاهر که مفروض این است ثوب طاهر دیگر هم نیست اگر ثوب طاهرى بعد از خروج وقت متمکن نبوده باشد صلاه را در ثوب طاهر قضا بکند یصلّى عاریا. عاریا نماز مىکند. یعنى عاریا قضا مىکند. یک صلاه ظهر دیگرى اتیان مىکند قضایش به عنوان قضا ولکن عاریا اتیان مىکند. این کلماتى است که از قلم مبارک ایشان در ما نحن فیه نقش بسته است از قلم ایشان در این کتاب. عرض مىکنم اما این که در داخل الوقت، اگر آنى که در مسئله سابقه عرض کردم آن، یعنى در دوران الامر بین الموافقت القطعیه و مخالفت القطعیه عرض کردم قاعده اولىاش را اگر در ذهنتان داشته باشید این مسئله حل است که وظیفه چیست؟ براى این که این شخصى که در ما نحن فیه هشت رکعت وقت دارد، چهار رکعت براى ظهر، چهار رکعت براى عصر. دو تا ثوب مشتبه هم دارد، یکى نجس، یکى طاهر، این شخص در واقع در وقت ادا مکلف است هم به صلاه الظهر، هم به صلاه العصر. به هر دو تکلیف دارد. چرا؟ چون که به هر دو قدرت دارد. متزاحمین نیستند. قدرت دارد به هر دو تا. هم قدرت دارد به صلاه ظهر؛ بدان جهت که اگر مىدانست که ثوب طاهر کدام است هر دو تا اتیان مىکرد. در حال اشتباه هم قادر است. چون که اگر دو صلاه اتیان کند، در یک ثوب، یک صلاه ظهر یک صلاه عصر. بعد معلوم بشود که آن ثوبى که صلاه را در آن خوانده است (صلاه ظهر و عصر را) او پاک بود. خوب هر دو صلاه صحیح است. جمع کرده است، امتثال کرده است تکلیف واقعى را. پس در ما نحن فیه قدرت دارد به اتیان صلاه ظهر واقعى و عصر واقعى، اختیارى. و انما لا یتمکن من موافقت قطعیه لکل التکلیفین. بخواهد هم صلاه ظهر را موافقت قطعیه بکند، به تکلیف ادائی. تکلیف ادائى به صلاتین هر دو هست، بخواهد آن تکلیف به صلاه ظهر و العصر را که در واقع هست هر دو را موافقت قطعیه بکند نمىتواند. چون که باید شانزده رکعت وقت داشته باشد این هشت رکعت بیشتر ندارد. آن حرف زنده مىشود و عقل مىگوید: بر این که موافقت قطعیه تکلیف آن وقت لازم است موجب مخالفت تکلیف آخر نباشد. والاّ اکتفا مىشود به موافقت احتمالیه. اینگونه بود. بدان جهت روى این حساب باید یک صلاتى در این ثوب بخواند به عنوان ظهر یک صلاتى هم در همین صلاه بخواند به عنوان صلاه العصر. نه در ثوب آخر، صلاه عصر را. والاّ علم اجمالى پیدا مىکند یکى باطل است. چون که یکى از این ثوبها نجس است. در ثوب واحد آن صلاه را اتیان مىکند. یکى از ثوبین که محتمل است طاهر باشد هم صلاه ظهر، هم صلاه العصر را در آن ثوب اتیان مىکند. این وظیفهاش در داخل وقت اینگونه است.
چون که علم اجمالى دارد یکى از ثوبین نجس است، اصاله الطهاره نه در آن ثوب جارى مىشود نه در این ثوب جارى مىشود. چون که علم اجمالى دارد یکى از اینها نجس است. ولکن در ما نحن فیه مکلف است به تکلیفین و آن تکلیفین را موافقت احتمالیه مىکند این هم اینگونه است.
سخن مرحوم سید خویی رح
سید خوئی رحمه الله وجه دیگرى فرمودهاند است. بعضىها خواستهاند بگویند: بر این که ما در ما نحن فیه ملتزم مىشویم که آن صلاه را باید این مکلف در احد الثوبین در وقت اتیان کند. یک صلاه است، یک صلاه. دو تا صلاه است، دو تا صلاه را در یکى از ثوبین اتیان بکند. چرا؟ براى این که در مسئله متقدمه که انسان ثوبش منحصر در ثوب نجس است، و متمکن از نزع هم هست مىتواند لخت بخواند، صلاه عارى بخواند. آنجا شارع تجویز کرد یا واجب کرد. تجویز کرد بنا بر قول تخییر که آنجا مخیر است که بکند یا عاریا بخواند یا در همین ثوب بخواند. بنا بر قول دیگر نه متعین بود که در آن ثوب نجس بخواند. وقتى که شارع تجویز کرد یا تعیین کرد انسان صلاتش را در ثوب نجس بخواند با وجود این که متمکن از نزع بود با وجود نجاستِ واقعیهی محرزه المعلومه تفصیلاً تجویز کرد، به طریق اولى در جایى که صلاه را در ثوب محتمل النجاستى که نمىتواند محتمل النجاسه را تطهیر کند. چون که آب ندارد فرض ما این است. صلاه را در محتمل النجاسه تجویز مىکند. یعنى چه طور آنجا صلاه عارى را متعین نکرد بر مکلف یا اصلا تجویز نکرد بنا بر قول صاحب العروه و به قول دیگران که فرموده بودند در جایى که ثوب محتمل النجاسه باشد اینجا به طریق اولى شارع این را دست برنمىدارد از صلاه در احد الثوبین که این استدلال دومى است. ببینید آنى که استدلال کرده است این وجه را در کلامش ذکر کرده است یا آن وجهى که ما گفتیم، ذکر کرده است. مىدانید فرق ما بین الوجهین چه مىشود؟ فرق ما بین الوجهین این است، که بنا بر وجه اولى، دلیلى که ما گفتیم آن صلاتى که اتیان مىکند در احد الثوبین او معلوم نیست صلاه مأمور به واقعى بشود. چون که او گفتیم مکلف است به صلاه در ثوب طاهر. چون که متمکن از او است. به او مکلف است. الان اتیان کرد صلاه را در ثوبى که محتمل النجاسه است. محتمل است این مصداق مأمور به واقعى باشد، ممکن است نباشد. پس حکم به این که این یکى را اتیان بکن او حکم ظاهرى است. حکم ظاهرى عقلى هم هست. عقل مىگوید: این را اتیان بکند، موافقت احتمالیه بکن. حکم شرعى نیست آنى که من اتیان کردهام اگر در واقع مصادف با تکلیف واقعى نباشد و مصداق مأمور به نباشد. ولکن این وجه که گفته مىشود از او رایحه حکم واقعى درمىآید که اصلا مأمور به واقعى صلاه خواندن در احد الثوبین است. چرا؟ چون که تعدى کرد به طریق اولیت. وقتى که شارع امر واقعى کرد و تکلیف واقعى کرد به صلاتى که در ثوب نجس، معلوم است نجاست آن تفصیلا، در جایى که انسان متمکن از لخت شدن هم بود، در جایى که متمکن است از لخت شدن صلاه را در ثوب محتمل النجاسه، چون که منحصر است ثوب صلاه ادائى، به طریق اولى تجویز مىکند. این رایحه حکم واقعى از آن درمىآید این دلیل که این مفادش این است که این جواز، جواز واقعى است. مىدانید ثمره کجا ظاهر مىشود؟ ثمره آنجا ظاهر مىشود که بعد از این که صلاه را در این ثوب خواند و وقت تمام شد یا مثلا به جایى رسید که دیگر درک صلاه نمىشود ولو یک رکعتش، وقت وقتى که به آنجا رسید و بعد از این که مثلا اذان گفتند، اذان مغرب الله اکبر را گفتند، فهمید یادم افتاد، آن ثوبى که در او نماز ظهر و عصر را خواندم نجس همان بود. این یکى پاک است. معلوم شد در آن ثوب نجس نماز خواندم، اگر حکم واقعى باشد مجزى است. قضا نمىخواهد. چرا؟ چون که مأمور به واقعى را اتیان کرده است و مکلف در شبانه روز بیشتر از پنج نماز مکلف نیست.
آن موافقت احتمالیه تکلیف واقعى بود. بعد معلوم شده است که موافقت نکرده است. وقتى که موافقت نکرد باید قضا کند. ثمره اینجا ظاهر مىشود که اگر علم پیدا کند که این ثوب، ثوب نجس بود قضا ندارد بنا بر حکم واقعى بود و اما اگر حکم ظاهرى بوده باشد نه آن را باید قضا کند.
توهم نکند کسى بر این که فرقى نمىکند. چه حکم واقعى باشد، چه حکم ظاهرى باشد، قضا لازم نیست. ما ثمره ذکر کردیم. توهم نشود که اگر چه حکم واقعى باشد، چه حکم ظاهرى بوده باشد اصلا قضا لازم نیست. چرا؟ چون که اگر حکم واقعى باشد که پر واضح است، حکم ظاهرى هم باشد لا تعاد مىگوید: اعاده نکن. لا تعاد الصلاه الاّ من خمس. اگر خمس وضو و غسل است، تیمم است. طهارت از خبث است. خوب اینجا شارع فرموده است اگر به نمازى که اتیان کردى خلل برسد به او از ناحیه پنج تا تدارک باید بشود. لا تعاد قضا را هم مىگیرد. مختص به اعاده نیست. در قاعده روایت لا تعاد به معنا تکرار العمل است. عمل تکرار نمىشود مگر این که اخلال به خمس برسد. خوب در ما نحن فیه اخلال به خمس که نرسیده است. اخلال به طهارت ثوب رسیده است و این اعاده ندارد. این را کسى توهم نکند، اینجا جاى لا تعاد نیست. لا تعاد جایش در صورتى است که انسان عملى را که اتیان مىکند حین العمل اعتقاد دارد بر این که مأمور بهش این است، یعنى مأمور به واقعى آنى که شارع امر کرده است، مأمور به واقعى آن این است یا شارع حکم کرده است یا عقل حکم کرده است که این مأمور واقعى است. که مأمور به واقعى را اتیان کرده است بنا بر وظیفه، به اعتقاد عقلى یا به احراز خودش یا به تکلیف الشارع. بعد وقتى که معلوم شد که نه این حکم ظاهرى و اعتقاد خطا بود. آنجا بود که لا تعاد مىگوید: اعاده نکن مگر به آن پنج تا خلل برسد. و این مکلف در موارد موافقت احتمالیه یا موافقت قطعیه فرق نمىکند در مواردى که موافقت قطعیه مىکند ولکن شروع کرد اول یکى را. مىدانست بر این که دو تا ثوب یکى از اینها نجس است، در یکى نماز خواند، بعد مىگوید: من در دومى نماز نمىخوانم. چرا؟ چون که لا تعاد مىگوید: اعاده این صلاه را نکن. چون که نماز را اتیان کردهاند دیگر لا تعاد مىگوید: اعاده نکن. چون که اگر در واقع ثوب طاهر است فهو، اگر ثوب طاهر نبود آن یکى، خوب ملغى است. مسئله شرطیت طهارت. چون که لا تعاد الغاء کرده است. این توهم است.