درس ۸۰۲- شخص دو تا لباس دارد یکی نجس است و نمیداند کدام است و آخر وقت است.
در ما نحن فیه در این موارد حین الاتیان مکلف محرز نیست که مأمور واقعى آن این است مىگوید به احتمال مأمور به این را اتیان مىکنم در موارد موافقت احتمالیه. مىگوید: به احتمال موافقت این را اتیان مىکنم که شاید تکلیف واقعى این باشد. نه شارع گفته است این مأمور به واقعى است نه عقل گفته است. بدان جهت این موارد را لا تعاد نمىگیرد. اگر گفت، پس ثمره بین القولین ظاهر مىشود که اگر ما گفتیم این یصلى فى احدهما فى الوقت حکم واقعى است، شارع گفته است: در مأمور به واقعى هم همین است. لا تعاد، و او را اتیان کردهاند. خلل هم نرسیده است. چون که مأمور به اتیان در صلاه محتمل الطهاره بود، و او هم در موقع اتیان محتمل الطهاره بود. اصلا لا تعاد هم احتیاج نداریم. خلل اصلا نرسیده است تا لا تعاد جارى بشود. و اما بنا بر وجه ثانى که معلوم شده ثوب در نجس بود. بله خلل بوده است در صلاه ولکن لا تعاد نمىگیرد. چون که در موقع اتیان کسى نمىگفت که این مأمور به واقعى این است.
عقل روى دفع ضرر محتمل مىگوید، مىگوید: شاید مأمور به واقعى این باشد. براى امر مىگوید این را اتیان بکن. به جهت این که یا مخالفت قطعیه نشود مىگوید بر این که این را اتیان بکن. نمىگوید مأمور به واقعى هم همین است. در این موارد حدیث لا تعاد جارى نیست این ثمره بین القولین. خوب این که مأمور به واقعى این است شاره این را مأمور به واقعى قرار داده است این مربوط به آن اولویت است و آن اولویت مىبینید که لنگ شد. چرا؟ چون که آنجا عقل تعیین وظیفه نکرده بود. آنجایى که ثوب نجس بود. نمىدانست صلاه را در ثوب بخواند یا در آنجا نمىدانم عاریا بخواند. شارع تعیین کرد که در ثوب بخوان یا تجویز کرد. و اما چون که اینجا متمکن از مأمور به واقعى هم هست آنجا تمکن از مأمور به اولى، اختیارى نبود. اینجا تمکن دارد از مأمور به اولى اختیارى. هم صلاه ظهر اختیارى واجب است هم صلاه عصر اختیارى. صلاه در احدهما مأمور به واقعى است، هیچ به این معنا نه اولویت، اولیت به باد فنا رفت با این بیانى که عرض کردم. این مسئله با آنجا فرق دارد. اینجا متمکن از مأمور اختیارى است و در ما نحن فیه مأمور اختیارى است عقل هم مىگوید: موافقت احتمالى بکن. شارع کارى نکرده است اینجا.
على هذا الاساس در ما نحن فیه شارع تحفظا لاهمیه الوقت مأمور به واقعى را صلاه در احد الثوبین قرار داده است این وجهى ندارد. ظاهر کلام عروه هم این است که حکم ظاهرى مىداند. یصلى فى احدهما، چون که بعد مىگوید: و «یقضى فى الاخر بعد الوقت». اگر مأمور به واقعى مىدانست دیگر قضا معنا ندارد. پس معلوم مىشود که مأمور به ظاهرى مىداند. ما که مأمور به ظاهرى مىدانیم مىگوییم قضا واجب نیست. در آن یکى قضا کردن بعد الوقت واجب نیست. چرا؟ چون که قضا تکلیف آخر است. در داخل وقت یقینا من یک تکلیفى داشتم و احتمال مىدهم آن تکلیف را امتثال کردهام. بعد الوقت اگر آنى که در او نماز مىخوانم ثوب طاهر باشد این موافقت تکلیف در اداء وقت نیست. چون که قضا تکلیف آخر است. وقتى که اذان الله اکبر گفت تکلیف صلاتى رفته است. قبل از او جبرئیل برده او را. این تکلیف آخر است. وقتى که تکلیف آخر شد موضوعش چیست؟ موضوعش فوت الفریضه فى وقتها. من فات فریضه فى وقتها فلیقضها خوب من نمىدانم فوت شده است یا نشده است؟ شاید آن صلاتى را که اتیان کردهام صلاه در ثوب طاهر همان بود. فوت را که نمىدانم و این را هم دیگر انشاء الله این جهتش را خودتان دقیق هستید که استصحاب عدم اتیان به صلاتى در ثوب طاهر حتى ینقضى النهار، روز تمام شد اثبات فوت نمىکند. فوت یا عدم خاص است یا امر وجودی است بدان جهت شک در تکلیف جدید است. بعد از آنکه مغرب شد، آیا من نسبت به تکرار صلاه ظهر تکلیفى دارم که او را قضا کنم یا نه؟ رفع عن اُمتی ما لا یعلمون.
یا استصحاب عدم الفوت، عیبى ندارد. چون که آن وقت یک وقتى که بود که صلاه از من فوت نشده بود. چون که اول ظهر که صلاه ظهر فوت نشده بود. نمىدانم غروب شمس شد فوت شد یا نه؟ استصحاب مىگوید فوت نشده است. بدان جهت این که صاحب العروه مىگوید: یک حرفش را تصدیق کردیم، حکم، حکم ظاهرى است. یک حرفش را قبول نمىتوانیم بکنیم، چه کار کنیم؟ تقصیر ما چیست؟ و آن این است که در ما نحن فیه که صاحب عروه می فرماید: « الأحوط القضاء خارج الوقت فی الآخر أیضا» ما می گوییم: « لا یحتاج الی القضا فى الآخر الاّ اذا علم انّ ثوب الذى صلى فیه کان هو النجس». به هرحال عبارت نیاز به باز بینی جدی دارد.اگر مىدانست نجس او است باید قضا کند والاّ فلا قضاء. بعد در ذیل یک مطلب دیگرى فرموده است که بیشتر دل ما را گرفته است. آن مىفرماید که اگر در ثوب دیگر که ثوب طاهر مىشود دیگر فرض این است که ثوب طاهر دیگر نیست، در ثوب دیگر هم نتوانست قضا کند عاریا قضا کند. چرا یا مرحوم سید؟ قضا که امر فورى ندارد. فورى نیست. قضا را خودتان فرمودید، در عروه هست، خودشان فرموده وجوب القضا موسع است. فقط باید تهاون نشود. الان بعد خروج الوقت، مىگذارد یک ماه دیگر که همیشه که اینجور نیست. یک ماه دیگر، یک روز دیگر، یک هفته دیگر، یک شب دیگر، آن وقت قضا مىکند. چرا یقضى عاریا؟ یقضى عاریا موضوع ندارد.
مسأله ۶: « إذا کان عنده مع الثوبین المشتبهین ثوب طاهر لا یجوز أن یصلّی فیهما بالتکرار ، بل یصلّی فیه .نعم ، لو کان له غرض عقلائی فی عدم الصلاه فیه لا بأس بها فیهما مکرّراً ».
حکم نماز در فرض انحصار در دو ثوب مشتبه به نجاست و یک ثوب طاهر
در عروه مىفرماید اگر مصلى دو ثوبى داشته باشد که علم دارد به تنجس احدهما، و یک ثوب طاهر معین تفصیلى دارد که در او مىتواند هم نماز بخواند، ایشان مىفرماید اگر یک غرض عقلایى دارد که صلاه را در آن ثوب طاهر معین اتیان نکند و در این ثوبینى که مىداند یکى نجس است صلاه واحده را در این ثوب تکرار کند و اگر در این تکرار یک غرض عقلایى هست فهو، عیبى ندارد. صلاه در آن ثوب را ترک کند و تکرار کند آن صلاه را در این ثوبین که مىداند یکى از اینها طاهر است. مثل این که فرض کنید آن ثوب طاهر در آن کمد است. باید برود او را باز کند، نگاه کند ولکن اینها یکى را پوشیده است، یکى را هم بعداً میپوشد، دم دستش است مىگوید صلاه را تکرار مىکنیم. این غرض خودش، غرض عقلایى است. اگر مکلف غرض عقلایى دارد که صلاه را در آن ثوب ترک کند و در این ثوبین تکرار کند فهو. و اما اگر غرض عقلایى نداشته باشد، آن ثوب هم دم دستش است، هیچ غرض عقلایى نیست دنگش گرفته است به قول بعضىها، مىگوید من اینجور اتیان خواهم کرد. اگر اینجور بوده باشد نه تکرار جایز نیست باید در آن ثوب معین صلاه را اتیان کند. این فتوایى است که ایشان در عروه فرمودهاند.