درس ۸۰۷- وظیفه نمازگزار که بدون ثوبش نجس است در فرض کفایت آب نسبت به یکی از آنها

وظیفه نماز گزار که بدن و ثوبش نجس است در فرض کفایت آب نسبت به یکی از آنها

مسأله ۸: « إذا کان کلّ من بدنه و ثوبه نجساً ، ولم یکن له من الماء إلّا ما یکفی أحدهما‌ ‌فلا یبعد التخییر ،‌والأحوط تطهیر البدن ، وإن کانت نجاسه أحدهما أکثر أو أشد لا یبعد ترجیحه ».

بعد صاحب عروه (ره) صاحب العروه مسئله دیگرى را مى‏فرمایند، در باب لباس مصلى. عرض مى‏کنم ایشان مى‏فرماید که اگر مصلى هم بدنش نجس است و هم ثوبش نجس است. از تطهیر و هر دو نیست فقط مى‏تواند یکى از اینها را تطهیر کند. آب کمى دارد، یا به جهت دیگر متمکن است. ایشان مى‏فرماید بر این که فلا یبعد التخییر. بعید نیست مخیر است بر این که بدنش را تطهیر کند و در ثوب نجس با بدن طاهر نمازش را بخواند یا عکس کند. ثوب را تطهیر کند، با بدن نجس در ثوب طاهر نماز بخواند. بعد یک استثنایى مى‏زند، مى‏فرماید الاّ این که نجاست احدهما اکثر بوده باشد یا اشدّ بوده باشد نجاست احدهما. مثلا ثوب که نجس است به اندازه یک وجب نجس است. ولکن بدنش که نجس است مثلا به بول، به اندازه یک انگشت نجس است. بدن کمتر است ثوب اکثر است و این یکى را مى‏تواند تطهیر کند. مى‏گوید: «و إن کانت نجاسه أحدهما أکثر أو أشد». در این صورت اکثر را باید تطهیر کند که ثوب است. اقل را بگذارد. یا یکى اشدّ است یکى نجاستش، نجاست اخفّ است. مثلا به بدنش آب نجس ترشح کرده است که به یک دفعه شستن و آب ریختن پاک مى‏شود ولو به آب قلیل. اما ثوبش، با بول نجس است باید دو دفعه بشوید. هر دو به اندازه یک بند انگشت است بیشتر نیست یکى از دیگرى. ولکن یکى بول نجاستش اشد است، حیث این که در تطهیرش غسل مرتین مى‏خواهد. آن یکى اخفّ است، اینجا هم اشدّ را باید تطهیر بکند. خودش مى‏فرماید لا یبعد. اگر احدهما اکثر شد به لا یبعد تعبیر مى‏کند خدا رحمتش کند. و ان کان احدهما اکثر او اشد لا یبعد که او متعین بوده باشد. که باید آن اکثر و اشد را تطهیر کند.

در ما نحن فیه قواعد تزاحم بین التکلیفین را نمى‏شود اجرا کرد. باب تزاحم بین التکلیفین در جایى است که تزاحم ما بین دو تکلیف نفسى بوده باشد. که دو تا تکلیف نفسى دارد، دو تا را نمى‏تواند جمع در امتثال بکند. ولکن یکى را هر کدام را باشد مى‏تواند امتثال بکند. که تکلیف‏ها هر دو در شریعت هستند. فرض بفرمایید ازاله نجاست از مسجد واجب است، عیبى ندارد این یک وجوب است. وجوب نفسى دارد ازاله نجاست از مسجد. صلاه در ثوب طاهر هم یک واجب نفسى است. آن هم باید صلاتش را در ثوب طاهر بخواند. من یک آبى دارم که یا مى‏توانم ثوبم را تطهیر کنم یا مسجد را تطهیر کنم. مسجد نجس است. یا ثوبم را تطهیر کنم که امر صلاه فى ثوب طاهر را اتیان کنم یا آن را ازاله ی نجاست نکنم و تکلیف را امتثال کنم، که هر دو تکلیف نفسى است. هم امر به صلاه فى ثوب طاهر تکلیف نفسى است این مثال را اختیار کردم خود تعمدا که ملتفت بوده باشید که ملاک در تزاحم دو تکلیف نفسى است. چه اعم از این که عدم امکان جمع بین التکلیفین در امتثال به جهت این است که یکى از تکلیفین شرطى دارد، که آن شرط با امتثال تکلیف آخر که تطهیر مسجد است قابل جمع نیست یا این که نه، آن تکلیف دیگر هم بسیط است.

 همین مسجد نجس است هم آن مسجد نجس است. من هم یک آب دارم مى‏توانم یکى از اینها را تطهیر کنم. دو تا را نمى‏توانم تطهیر کنم. آن هم متزاحمین است. در متزاحمین باید دو تکلیف نفسى نشان بدهید که هذا و ذاک. این دو تکلیف فعلا من بواسطه این که آب کم است یا این که مثلا نمى‏توانم بیشتر مکث کنم اینجا جاى خطر است، بیشتر از امتثال یکى را من قادر نیستم. قدرتم را مى‏توانم در هر کدام صرف کنم. اما جمع بینهما ممکن نیست. و اما در مواردى که نتوانستید بگویید هذا التکلیف نفسى و ذاک التکلیف النفسى آنجا باب تزاحم نیست. دو تکلیف نباشد، آنجا باب تزاحم نیست. مثلا دو تا وجوب غیرى است. گفتیم: مقدمه واجب، واجب است که انسان هم باید بدنش را بشوید براى صلاتش هم باید ثوبش را بشوید. هر دو مقدمه است. هر دو وجوب دارند بنا بر وجوب مقدمه، وجوبشان غیرى است. این دو تا واجب غیرى را من نمى‏توانم امتثال کنم. هم بدنم را بشویم هم ثوبم را. این ربطى به باب تزاحم ندارد. چرا ندارد؟ چون که اینجا تکلیف، تکلیف واحد است. شارع امر کرده بود به صلاه الظهرى که آن صلاه الظهر هم مصلى‏اش هم بدنش طاهر است، هم ثوبش طاهر است. هر دو قید بودند بر صلاه. صلاتى را بخوان با طهارت ثوب و با طهارت بدن. یک تکلیف بیشتر نبود. مقدمه واجب گفتیم واجب نیست همان یک تکلیف است. بگوییم: واجب است باز همان یک تکلیف است. دو تا تکلیف غیرى آمده است. تکلیف نفسى یکى است. من که الان متمکن نیستم بر تطهیر ثوبم و تطهیر بدنم جمع بینهما بکنم، شارع آن تکلیف را نمى‏تواند نگه بدارد. آن تکلیف، تکلیف ما لا یطاق است. اگر مرا امر کند که باز صلاتى را بیاور، با صلاتى که هم بدنش پاک است، هم ثوبت پاک است این تکلیف ما لا یطاق است شارع تکلیف به ما لا یطاق نمی­کند. پس آن تکلیف ساقط است. بدان جهت است که مى‏گویند: قاعده اولیه در تعذر قیود مأمور به چه قید مأمور به شرط بوده باشد، چه فقد المانع بوده باشد چه اتیان به جزئش بوده باشد، قاعده اولیه این است وقتى که جزء متعذر شد یا شرط متعذر شد یا ترک مانع متعذر شد، تعذرش تعیینى شد، مثل موارد دیگر. تعذرش، تعذر تخییرى شد که یک قدرت دارد. یا این شرط را یا آن شرط را. یا این جزء را یا آن جزء را. یا این مانع را ترک کند، یا آن شرط را اتیان کند. در جایى که تعذر، جمع متعذر شد تکلیف اولى ساقط مى‏شود لا محاله. این جاى کلام و گفت و گو نیست. بدان جهت اگر ما بودیم و ادله اولیه مى‏گفتیم: این که این شخص صلاه ندارد. برود پى کارش. صلاه را از این نخواسته است شارع، چون که نمى‏تواند. منتهى در باب صلاه یک علمى داریم ما، آن علم این است که شارع جعل تکلیف  کرده است براى صلاه اولیه. و بعضى جاها فرموده است که این شخص نمى‏تواند نمازش را ترک کند به این عذرها. کسی جهت قبله برایش معلوم نشد شارع می­گوید: به آن طرفى که ظن دارى بخوان، نشد به هر طرفى که شد بخوان، این جور چیزهایى که فرموده است، فهمیده‏ایم که اینجور نیست که صلاه بواسطه تعذر جزئش یا شرطش یا مانعش، شارع از انسان صلاه را ساقط کند. دیگر صلاه را نخواند.

 مى‏دانید معناى این چیست؟ چون که امر اولى لا محال ساقط است. او بماند تکلیف به ما لا یطاق است. یعنى علم داریم شارع در مقام ثبوت تکلیفى را جعل کرده است که آن تکلیف وجوب است و متعلق شده است بر صلاتى که آن صلاه مقدور این مکلف است که نمى‏تواند جمع بینهما بکند. یا نمى‏تواند بدنش را بشوید. این یک تکلیفى جعل کرده است که آن تکلیف متعلقش این دو قید را ندارد، هر دو تا را. هم طهارت ثوب را داشته باشد هم طهارت بدن را داشته باشد آن تکلیف دیگر این دو قید را ندارد. والاّ داشته باشد همان تکلیف اولش مالا یطاق است. این را فهمیدیم که شارع در مقامِ ثبوت، یک تکلیفى را جعل کرده است و اعتبار فرموده است که این دو قید مَعّاً مأخوذ نیست در متعلق آن امر. خوب کدام یکى از اینها مأخوذ است؟ اگر در یک جایى دلیل داشتیم که فلان شى‏ء مأخوذ است آن را اخذ می­کنم. انسان نمى‏تواند در نماز هم در حال قیام بیایستد هم طمأنینه داشته باشد. نمى‏تواند اگر بلند بشود، ضعف دارد باید بلرزد. طمأنینه ندارد. بنشیند نه مثل شیر مى‏نشیند، نه لرزش ندارد. خوب این صلاتش را عن قیاما بخواند یا عن قعود بخواند؟ این متمکن نیست بر چه چیز متمکن نیست؟ بر یکى از دو شى‏ء که هر دو در صلاه اولى معتبر بودند. یکى طمأنینه در حال صلاه که باید طمأنینه داشته باشد یکى هم قیام در صلاه که باید در رکعات قیام داشته باشد. دو تا را نمى‏تواند جمع کند. خوب آن امر اولى که صلاه را بخوان، قیاما و مع الطمأنینه آن تکلیف ساقط است. او را نمى‏تواند شارع در حق این شخص جعل کند، تکلیف به ما لا یطاق مى‏شود. یک امر دیگرى است که امر کرده است به صلاتى که دیگر آن دو تا هر دو آنجا نیست. یک وقت دلیل داریم که کدام یکى هست و کدام یکى نیست. خوب به مقتضاى دلیل مشى مى‏کنیم و اما اگر دلیل نداشته باشیم باید به اصل عملى رجوع کنیم. اگر دلیلى داشتیم که دلالتش تمام شد، تعیین کرد کدام یکى مأخوذ است، روى چشم مى‏گذاریم، مى‏گوییم که روى دو چشم. باید قبول کنیم. چون که دلیل داریم دیگر، اصل عملى که نمى‏شود.

و اما اگر خواستیم دلیلى نداشتیم آن وقت چه کار بکنیم؟ باید به اصل عملى رجوع بکنیم. در این موارد اصل اولى عملى تأخیر است. یعنى اگر دلیلى نداشتیم امر دایر شد که در آن صلاتى که امر کرده است احد الطهارتین مأخوذ شده است. آن مع طهاره البدن او طهاره الثوب. آن جامع ما بینهما که طهارت احدهما است، او مأخوذ است. محتمل است اینجور باشد آن امر. چون که دلیل نداریم. محتمل است نه خصوص صلاه فى بدن طاهر. مع بدن طاهر. یا خصوص صلاه فى ثوب طاهر. آن را هم اگر احتمال دادیم. اگر احتمالش را دادیم که احتمالش نیست، بدان جهت در عروه دارد که ولکن احوط تطهیر بدن است احوطِ استحبابى مى‏شود. بدنش را تطهیر کند. در بدن احتمال خصوصیت داده مى‏شود که در بدن، بدن را بشوید. نمى‏دانیم که تخییر است یعنى مطلق بر ما واجب است صلاه مقید است به جامع بین الامرین یا مقید است به خصوص طهارت الثوب. رجوع مى‏کنیم به برائت، رفع عن امتی ما لا یعلمون. تعلق وجوب را به صلاتى که مقید به خصوص طهارت بدن است نمى‏دانیم. اما در آن اقل که تعلق امر به جامع است، برائت جارى نمى‏شود. چرا؟ چون که اولاً او را مى‏دانیم که ما باید یک صلاتى بر ما واجب است جامع یقینا واجب است. یا اگر در او هم یقینا خدشه بکنید جریان برائت در آن جامع خلاف الامتنان است. آن برائت توسعه مى‏دهد بر مکلف. جامع را رفع کند یعنى در بدن طاهر اتیان کند. این خاص است چون که صلاه ساقط نشده است. چون که رفعش خلاف الامتنان است بدان جهت در ما نحن فیه حکم انّ دوران الامر بین التعیین و التخییر رجوع به برائت مى‏شود، اینجا هم مى‏شود. اینى که مرحوم حکیم دارد در مستمسک، اینجا مقام شک در سقوط است و باید احتیاط کرد. آنى که احتمال تعیین مى‏دهیم باید اتیان کرد این حرف اساسى ندارد. کجا سقوط است؟ آن امر اولى قبلا ساقط شده است. یقینا، او جاى شک در سقوط نیست. آنى که مى‏دانیم حدوث امر آخر است. یک امر آخر حادث شده است. منتهى نمى‏دانیم در آن امر آخر تکلیف متعلق شده است به جامع که اقل است یا متعلق شده است به آن جامع با آن خصوصیت که باید تطهیر ثوب بکند. برائت در خصوصیت جارى مى‏شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا