درس ۳۰ – علت دخول مبحث ادوات عموم در علم اصول
از این معلوم میشود که در مقدمه گفتن ملاک نیست. و لو مثل این مباحث را در ضمن مسائل علم الاصول بیان بکنند باز آنها مسأله اصولی نیستند. مثلا فرض بفرمایید اگر کسی بگوید آیا ادات العموم وضع بر عموم شدهاند یا عموم اداتی ندارد وضع بر عموم نشده است؟ این مسأله اصولی نیست. چرا؟ چونکه این موضوع وحکم را بیان میکند که اکرم کل عالم که گفته است معنای کل عالم چیه؟ این معنای موضوع است. بدان جهت اینها و لو در ضمن مسائل اصولیه ذکر شده است که آیا ادات عموم به چه چیز وضع شدهاند، و لکن این مسأله اصولی نیست، ولی ربط با مسأله اصولی دارد چونکه موضوع حکم شرعی را با او تعیین میکنیم. بدان جهت هست که اگر کسی از شما پرسید ما الفرق ما بین اینکه صیغه افعل ظاهر فی الوجوب ام لا که مسأله اصولی است و ما بین اینکه ادات عموم ظهور در عموم دارند یا ندارند، فرق ما بین این دو مسأله چیست؟ هر دو مسأله اصولی است؟ باید بگویید نه. مسأله صیغه افعل ظاهر فی الوجوب مسأله اصولی است. چونکه با آن مسأله حکم استنباط میشود، آن ظهور در وجوب حکم را اثبات میکند. و لکن به خلاف اینکه ادات عموم وضع بر عموم شدهاند یا وضع بر عموم نشدهاند، او کاری با حکم ندارد، او موضوع را اثبات میکند که موضوع حکم چیست، او مسأله اصولی نیست. و لکن چونکه این ارتباط دارد و با ارتباط تنها هم نیست بلکه یک حکمت دیگر هم دارد که در آخر معلوم خواهد شد، آن حکمت دیگر این است: چونکه در اینها در علم آخر بحث نشده است، که ارتباط دارد با استنباط احکام و خودش هم در علم آخر اینها تبیین نشده است بدان جهت اینها را در کتب اصولیه بیان میکنند و در اینها تحقیق میکنند.
پس چه شد نتیجه؟ پس نتیجه این شد، اینها را که گفتم از اینجا معلوم شد که در مسأله اصولی قاعده اصولی آنی است که از آن حکم استنباط بشود. استنباط را هم که معنایش را گفتیم کمّا و کیفا.
آن وقت کلام در این واقع میشود: آیا مسأله اصولیه آن قاعدهای است که از او استنباط حکم بشود مستقلا؟ گفت مرحوم آخوند مسائل اصولیه آن کبریاتی هستند که لو انضمت الی صغریاتها لأنتجت حکما شرعیا فرعیا کلیا. فقط پیدا کردن صغری میخواهد، فقیه وقتی که در فقه رسید، صغری مسأله اصولی و قاعده اصولی را پیدا کرد اگر قاعده اصولی صغرایش را پیدا کرد، کبریاتی است مسائل اصولیه که لو انضمت الی صغریاتها لأنتجت حکما شرعیا فرعیا کلیا. آیا مسائل اصولیه همان طور که ظاهر این عبارت میگوید مسائل اصولیه مسائلی هستند که از آنها مستقلا حکم شرعی استنباط میشود؟ مستقلا یعنی بلاضمه الی مسئله اخری من مسائل علم الاصول. دیگر نمیخواهد دو مسأله اصولی را جفت کنیم. هر مسأله اصولی مستقلا اگر منضم به صغرایش بشود لأنتجت حکما شرعیا فرعیا کلیا. آیا ملاک این است که مسأله اصولیه مستقلا از او استنباط میشود؟ مستقلا معنایش کردم أی بلاضمها الی مسئله اخری الی مسائل هذا العلم. این است؟ یا اینکه نه، ملاک این است که مسأله اصولیه از او حکم شرعی استنباط بشود، چه بلاواسطه بوده باشد چه مع واسطه ضم مسئله اخری. ربما اصلا این مسأله واحده من مسائل الاصول صغرایش را هم فقیه پیدا کند نتیجه نمیدهد حکم شرعی را. باید دو مسأله اصول منضم بشود به همدیگر.
آن وقت کلام این است: اگر شما بگویید ملاک در مسأله اصولی این است که مستقلا بشود از او استنباط حکم شرعی فرعی کلی بشود، یعنی مستقلا فقط ضم به صغری میخواهد که ظاهر عبارت مرحوم نائینی است. این را بگوییم لازم میآید اکثر مباحث علم اصول از علم اصول خارج بشود. چرا؟ چونکه اکثر مباحث علم اصول به تنهایی فایدهای ندارد. افرض ما اثبات کردیم که صیغه افعل ظاهره فی الوجوب، خیلی خب، این صیغه افعل ظاهره فی الوجوب در خبر عدل واقع شده است، ما نمیتوانیم با مسأله صیغه افعل ظاهره فی الوجوب اثبات کنیم وجوب فعلی را که آن فعل، فعل کلی است، فعل مکلفین است. مثلا چه چیز؟ فرض بفرمایید بگوییم الاقامه للصلواه مما ورد الامر به فی صیغه افعل، و کل فعل ورد الامر به بصیغه إفعل تکون تلک الصیغه ظاهره فی وجوبها. خب نتیجه این میشود که این ظهور دارد صیغه افعل که اذان و اقامه برای صلوات واجب است. اما این فایده ندارد، چونکه این صیغه افعل در خبر واحد واقع شده است، ما باید مسأله حجیت خبر واحد را هم صاف کنیم او را هم منضم بکنیم تا تمام بشود، که بگوییم الاذان و الاقامه قد ورد الامر بهما بصیغه إفعل فی خبر العدل، منضم کردیم که و کل فعل ورد الامر به بصیغه افعل فی خبر العدل تکون حجه علی وجوبه. تا نتیجه بگیریم که این صیغه افعل در این خبر حجت بر وجوب اذان و اقامه است تا فقیه فرض کنید فتوی بدهد به وجوبش.
میبینید دو تا مسأله اصولی را کنار هم گذاشتیم، جفت کردیم مسأله حجیت ظهور صیغه افعل در وجوب و مسأله حجیت خبر عدل را، دو تا را جفت کردیم تا نتیجه داد. پس اگر بخواهید بگویید بر اینکه مستقلا قاعده اصولیه باید نتیجه بدهد و از او استنباط حکم شرعی بشود اکثر مسائل اصولی اینطور نیستند.
و اگر بگویید این لازم نیست مستقلا اینطور باشد، مسأله اصولی آن است که از او استنتاج بشود و استنباط بشود حکم شرعی کلی فرعی، بلاواسطه مسأله اخری یا مع واسطه مسأله اخری. آنوقت لازمهاش این است که مسائل علوم دیگر هم داخل بشود در تعریف علم اصول. چرا؟ چونکه علوم دیگر است که مسائل آنها منضما الی مسائل الاصول نتیجه حکم شرعی میدهد. مثل چه؟ مثل علم الرجال. در علم الرجال که بحث میشود از حال الرواه، خب ما فهمیدیم که زراره فرض کنید ثقه عدل. از این استنباط حکم شرعی میشود منضما به مسأله حجیت خبر العدل، تشخیص میدهیم صغرایش را، خبری که زراره راویاش است پیدا میکنیم تشخیص دادیم که این خبر العدل است، چونکه زراره در علم الرجال معلوم شد که عدل است. این خبر، خبر عدل میشود. و کل خبر العدل حجه بر آن حکمی که مدلول خبر است، نتیجه گرفته میشود که پس این خبر حجت است بر این حکمی که مدلولش است، خب قهرا آن حکم استنباط میشود.