درس ۶۹: معنای حرفی در ضمن مثال زید فی الدار
بحث در مورد مثل جمله، زید فی الدار، بود. این فی با آمدن چه کرد؟ این (فی) به معنای لفظ زید و به معنای لفظ الدار چه کاری کرد؟
این معلوم است که مراد از دار عنوان دار نیست که متصف میشود به وجود و عدم، زید فی الدار یعنی در دار خارجی زید موجود است. چونکه زید وجود خارجی است و فی از حالت فعلیه زید خبر میدهیم، کلمه (فی) که داخل شد دلالت میکند این داری که مدخول زید است این ظرف فعلی است بر زید. این (فی) به خصوصیتی که معنای دار دارد به حسب وجود خارجی، وجود خارجی اش ظرف است فعلا، ظرفیت فعلیه دارد بر وجود فعل، این (فی) دلالت میکند بر خصوصیتی در معنای لفظ الدار به حسب وجود خارجی. میبینید (فی) خودش ما بازاء ندارد، لفظه (فی) ما بازاء ندارد، معنای (فی) خصوصیتی است در لفظ دار، که آن خصوصیت را لفظ دار حکایت نمیکند و مشتمل آن خصوصیت نیست که ظرفیت فعلیه است. ولکن (فی) به آن معنا دلالت میکند.
اینکه میگوییم زید فی الدار، معنای (فی) متدلی به معنای غیر است. در معنایی که معنای اسمی است در او متدلی است، (فی) دلالت میکند به خصوصیتی در معنای مدخولش. وقتی که گفتیم زید فی الدار صورت ما فی الخارج میشود، در خارج که زید در دار است این زید فی الدار معنای این کلام صورت ما فی الخارج میشود. پس (فی) یک خصوصیتی به معنای لفظ الدار علاوه کرد، که زید فی الدار است و این به واسطه دخول (فی) از آن خارجی حکایت کرد، یعنی صورت او را به ذهن ما آورد. وقتی که گفتیم زید فی الدار صورت ما فی الخارج به ذهن شما میآید. پس میبینید معنای (فی) اصلا نه کلی است نه جزئی. اینکه مرحوم آخوند میگفت معنای حرف اگر کلی طبیعی نباشد جزئی است، نه، نه کلی است نه جزئی. (فی) معنایش در کلیت و جزئیت تابع مدخولش است، اگر مدخولش جزئی شد معنای (فی) هم جزئی میشود. اگر کلی شد معنای (فی) هم کلی میشود. شما اگر گفتید الصلاه فی المسجد افضل من الصلاه خارجه، اینجا که بر (فی) المسجد داخل شده (مراد از مسجد مسجد خاص نیست طبیعی المسجد است، منتها مسجد خارجی مراد است نه مفهوم مسجد. صلاه در مسجد خارجی. و لکن این مسجد طبیعی است به هر مسجدی صدق میکند). مراد از آن طبیعی المسجدی که در خارج ظرف است بر طبیعی الصلاه، آن مظروف که عبارت از صلاه است (که ظرفش مسجد است) آن طبیعی الصلاه خیر من الصلاه خارج المسجد. بدان جهت در این مسجد شما بخوانید، الصلاه فی المسجد صدق میکند، در مسجد کوفه بخوانید الصلاه فی المسجد صدق میکند، فرض کنید در مسجد الحرام بخوانید الصلاه فی المسجد صدق میکند. معنای (فی) خودش کلیت ندارد، معنای (فی) خودش جزئیت ندارد؛ معانی حروف خارج از مقسم کلیت و جزئیت هست. کلیت و جزئیت مال مفاهیم استقلالیه است یعنی مفاهیم اسمیه. آن اسمائی که مفاهیم آنها فرض بفرمایید در ذهن خطور میکند که معنای خطوری دارند آن است که اگر إباء از صدق کثیرین نداشته باشد میشود کلی، اباء داشته باشد میشود جزئی. و اما معانی حرفیه، چونکه حرف خودش ما بازاء ندارد، حرف معنایش متدلی بالغیر است.
وقتی که (فی) داخل شد به لفظ المسجد، یا به دار، گفتیم زید فی الدار، این ترکیب کلامی صورت آن خارج میشود. میگوییم که (فی) حکایت میکند و لکن حکایتش به معونه معنای اسمی است، یعنی داخل معنای اسمی میشود و به معنای اسمی خصوصیت میدهد که آن مسجد ظرف فعلی است. آن معنای اسمی که هست حکایت از خارج میکند با این خصوصیتی که پیدا کرده، صورت میشود به ما فی الخارج. مثلا فرض بفرمایید شما وقتی که با قلم مینویسید این نوشتن شما با قلم که در خارج مینویسید من میخواهم صورت این را که کتب فلان بالقلم را حاضر کنم، صورت این را در ذهن مخاطب ایجاد کنم که کتب فلان بالقلم، جمله کتب فلان قلم، این حکایت نمیکند و صورت ما فی الخارج نمیشود. وقتی که باء را آوردیم باء معنایش در قلم است، یعنی به معنای قلم یک خصوصیتی میدهد که آن خصوصیت این است که آلت فعلیه کتابت است، آن وقت کتب فلان بالقلم حکایت از خارج میکند. میبینید باء خودش ما بازاء ندارد یعنی معنایی داشته باشد اخطاری و خطوری، مثل لفظ قلم مثل لفظ کتابت مثل لفظ فلانٌ، اینها نیست. معنای خطوری ندارد. و لکن وقتی که حرف را میگوییم قصد میکنیم با این حرف، خصوصیتی را به معنای اسمی بدهیم، یعنی به معنای قلم بدهیم، (معنای قلم به حسب خارج، چونکه مفهوم قلم نمینویسد، آن قلم خارجی است که کتابت با او میشود)، ما میگوییم که (باء) به آن مفهوم قلم و به معنای لفظ القلم، (که مراد وجود خارجی آن معنا است) یک خصوصیتی میدهد که وجود خارجی معنا آلت فعلی است در این فعل. بدان جهت حکایت میکند:، کتب فلان بالقلم حکایت از ما فی الخارج میکند.
اگر کسی بگوید سرت و البصرهَ این معنا حکایت نمیکند که این بصره مبدأیت دارد برای سیر. سرت البصره دلالتی ندارد و عدم دلالت وجدانی است. و حال آنکه من از بصره حرکت کردم. اگر لفظ (من) را من نیاورم. در این صورت سرت البصرهَ، حکایت نمیکند که بصره مبدأ سیر است. مبدأیت که یک عنوان اسمی است این خصوصیت را خود لفظ بصره متحمل نیست به حسب الوضع. (من) برای معنای البصره یک خصوصیت مبدأیت میدهد خصوصیتی میدهد که به او عنوان اسمی منطبق است. عنوان اسمی که عنوان مبدأیت است به او منطبق است. وقتی که این عنوان مبدأیت را داد، سرت من البصره صورت ما فی الخارج است. والحمد لله رب العالمین.