درس ۱۰۳: نقد استاد نسبت به مختار مرحوم آخوند خراسانی در مورد اتحاد موارد اراده‌ی صنف و شخص و نوع از یک لفظ و نامگذاری آن به استعمال

هر لفظی را شما در معنای خودش استعمال کنید، یعنی لفظ را در معنای موضوع‌له‌اش استعمال کردید هنگامی که لافظ این لفظ قصدش متعلق به این کلام و به این الفاظ شده. این دلالت عقلیه هم آنجا است. عرض می‌شود که این اختصاص به الفاظ هم ندارد، بلکه در تمام افعال است، و لو لفظ نباشد، ‌قتل باشد، ضرب باشد، قیام باشد، قعود باشد، هر فعلی را از فاعل مختار شخص دید، عقل کشف می‌کند که این قصدش متعلق به او شده است، او متعلق قصدش است، ‌متعلق لحاظش است. چرا؟ چونکه فعل اختیاری بدون اللحاظ، بعد از اینکه قصد به آن تعلق گرفت موجود نمی‌شود. این دلالت، ‌دلالت عقلیه است، ‌این استعمال اللفظ فی المعنی نیست. لفظ اگر در معنای خودش استعمال بشود که مدلول وضعی اش ‌اراده شده باز این دلالت عقلی آنجا هست. پس این دلالت عقلیه ربطی به استعمال ندارد یا مرحوم آخوند.

و اما اینکه این مرحوم آخوند و صاحب فصول فرمودند، دالیت و مدلولیتی که هست اینها متضایفینی هستند و از قبیل عالمیت و معلومیت و امثال ذلک، معلوم شد که فرمایش ایشان هم ربطی به ما‌نحن‌فیه ندارد. ما در دلالت لفظیه داریم حرف می‌زنیم، دلالت لفظیه معنایش این است که گفتیم. این آیا دو تا می‌شود یا یکی می‌شود.

ثانیاً چه کسی گفت، دالیت و مدلولیت مثل عالمیت و معلومیت است و مثل حُبیت و محبوبیت است؟‌ شیء تاره‌ سبب وجود شیء می‌شود، تاره‌ سبب علم به شیء‌ می‌شود. فرض بفرمایید علم به شیئی سبب می‌شود علم به شیء آخر را، که دال و مدلول این است، علمی سبب علم آخر می‌شود. بدان جهت این دو تا می‌شود. و اما در آن دعایی که خوانده شد، ‌انت دللتنی علیک او صحیح است اما دلالت به این معنا کما اینکه ایشان گفت این دلالت به این معنا نیست. دلالتی که در استعمال اللفظ فی اللفظ می‌گوییم یا دلالتی که همان می‌گوییم که علم به شیئی سبب بوده باشد علم به شیء آخر را، ‌دالیت و مدلولیت به این معنا، در الفاظ اینجور است، سامع علم پیدا می‌کند اول به لفظ بعد منتقل می‌شود علم به معنا پیدا می‌کند. این معنا نیست. این به معنای منشأ العرفان است. یعنی منشأ عرفان من، تو خودت هستی، انت دللتنی علیک آنی که منشأ عرفان من هست نسبت به تو منشأ خودت تو هستی. چیز دیگر نیست. واقعا هم اینگونه است، چونکه خداوند متعال جلت قدرته این مخلوقاتی را که خلق کرده است، ‌این مخلوقات عجبیه، این مرکبات عجیبه را که ترکیب کرده است، (‌انسان و سایر الحیوانات)، ‌این موجوداتی که تکوین کرده است با این نظام صحیح و جوده‌ الصنع و دقه الصنعه، خداوند متعال خلق کرده است عقل به واسطه اینکه اینها نمی‌تواند به خودی خود موجود بشود منتقل می‌شود به خداوند. خداوند اینها را که خلق کرد، آن خلق کردنش ‌موجب شد ما او را شناختیم.

پس بالاخره مثل این می‌شود که شما یک بناء مهمی را ببینید، ‌ببینید عجیب اینها را درست کردند، بالاخره شما که از این بناء مهارت آن بنّاء را می‌فهمید، دال بر مهارت بنّاء‌، چه کسی است حقیقتا؟ خود بناء است. چرا؟ چونکه آن مهارت، اگر نبود، این بناء ‌موجود نمی‌شد به این نحو، ‌شما وقتی که به این موجود به این عظمت علم پیدا کردید علم پیدا می‌کنید که آن بنّاء ماهر است. بالاخره مهارت بنّاء ‌به خود مهارت کشف شد، چونکه به مهارت خودش این بناء‌ را بناء کرده بود و ما هم از این بناء‌ عظیم کشف کردیم که او مهارت دارد. بالاخره علم به مهارت او به مهارتِ خود بنّاء ‌شد و الا اگر خودش مهارت نداشت این علم به مهارت در ما حاصل نمی‌شد. خداوند متعال هم قدرتش اینگونه است، خودش ما را هدایت و خودش موجب شده او را بشناسیم. چونکه نظام را که به این نحو تکوین کرده است ‌با این دقه ‌الصنع و با این اعجوبه‌ الخلق و ترکیبی که در خارج هست ما از این می‌فهمیم که او چه قادری است. بالاخره قدرت خداوند را که به ما نشان داده است؟ ‌بالاخره به کجا منجر می‌شود؟ قدرت خودش است. چونکه بالاخره علم به مهارت بنّاء منتهی می‌شود به مهارت خودش.

کلام در استعمال اللفظ فی اللفظ است.

مرحوم آخوند فرمود در استعمال اللفظ و اراده الشخص اشکالی هست، و آن اشکال این است که اگر بگوییم این لفظی را که شخص تلفظ می‌کند، شخص این لفظ، لفظ است، و در عین حال معناست، اتحاد دال و مدلول لازم می‌آید. و اگر بگوییم اینکه ملفوظ است این لفظ است و لکن مدلول ندارد و ‌معنا ندارد این لفظ، دلالت بر معنا نیست، آن وقت لازم می‌آید قضیه معقوله که معنای قضیه ملفوظه است مرکب از قضیتین بوده باشد.

از این اشکال، صاحب فصول دو جواب فرمود.

جواب اول قد تقدم الکلام فیه که الدال و المدلول کانّ‌ تعدد خارجی نمی‌خواهد. می‌تواند شیء واحد به اعتباری دال بوده باشد و به اعتباری هم مدلول بوده باشد، به اعتبار اینکه این لفظ را این شخص می‌گوید به این اعتبار دال است، و بما اینکه متعلق قصدش هست به این اعتبار مدلول است.

ضعف این را بیان کردیم که این جواب درست نیست، هر فاعل فعلی که از او صادر بشود، آن فعل را لامحاله آن فاعل قصد می‌کند، دلالت صدور فعل که فاعلش قاصد این است دلالت عقلی است مربوط به استعمال اللفظ فی المعنی نیست.

مرحوم آخوند جواب ثانی می‌دهد از فصول. می‌فرماید در ما‌نحن‌فیه قضیه معقوله اجزائش سه تا است. قضیه ملفوظه است که سه جزء ندارد. زیرا صاحب فصول اینگونه می‌فرمود، می‌فرمود که اگر دلالتش را اعتبار نکنیم قضیه معقوله جزئین می‌شود. ایشان می‌فرماید نه، ‌قضیه معقولیه سه جزء ‌است، ‌قضیه ملفوظه سه جزء ندارد.

مرحوم آخوند همان حرفی را که ما دیروز گفتیم در ما‌نحن‌فیه تقریب می‌فرماید، می‌فرماید ممکن است بگوییم اصلا در جایی که لفظی گفته می‌شود و اراد شخص آن لفظ می‌شود، اینجا اصلا استعمال اللفظ فی المعنی نشده است. بلکه معنا بنفسه القاء به خارج شده است. این را می‌دانید عند الاستعمال مستعمل معانی را به تبع القاء الفاظ به ذهن سامع معانی را هم القاء ‌می کند به ذهن آن سامع. اولا و بالذات مستعمل اللفظ لفظ را می‌گوید و این ذهن سامع منتقل می‌شود به نفس اللفظ، بعد به برکت علم به وضع او بالقرینه‌ای ‌که موجود است معنایی که در مقابل این لفظ است این معنا منتقل به ذهن سامع می‌شود. به جهت اینکه معانی را که هست به انفسها نمی‌شود، معانی یعنی مقاصد، متعلق قصد، آنی که متعلق قصد است غالبا نمی‌شود او را بنفسه القاء به ذهن سامع کرد، و سامع را منتقل به آنها کرد. این الفاظ که گفته می‌شود اینها وسایط در القاء معانی هستند، وسایط در القاء مقصود هستند. معنا یعنی مقصود. در جایی که معنا، ‌معنایی است ‌یعنی مقصود، ‌مقصودی است، که بنفسه قابل القاء‌ به ذهن است ‌احتیاج به توسیط ندارد، کما اینکه متعلق شده است قصد مستعمل و متکلم به نفس اللفظ، ‌یعنی متعلق قصدش و نفس مقصودش خود لفظ است، ‌به خود لفظ می‌خواهد حکم کند که زید ثلاثی، یعنی این ملفوظی که از دهان خارج می‌شود خودش ثلاثی است، ملفوظ خودش ثلاثی است. پس در ما‌نحن‌فیه متعلق القصد بنفسه قابل القاء ‌شد، چونکه متعلق قصد خود لفظ است و الا دیگر استعمال نمی‌شود، اینجا خود لفظ را تکلم می‌کند و خود معنا را مستقلا و ابتدائا به ذهن سامع می‌اندازد. و مفروض این است به اونی که تکلم کرده است و به ذهن سامع برده است ابتدائا حکم را بر او بار کرده، خود او طرف نسبت است. ثلاثیٌ که منتسب است به خود ملفوظ منتسب است. پس قضیه معقوله مرکب از ثلاثه اجزاء ‌هست، منتها قضیه معقوله در ما‌نحن‌فیه که هست قضیه معقوله دال ندارد، چونکه یک جزئش احتیاج به دال لفظی ندارد. چرا؟ چونکه خود آن یک جزء بنفسه قابل القاء است در ذهن سامع. احتیاج به استعمال اللفظ ندارد. می‌فرماید در موارد اطلاق اللفظ و اراده الشخص، شخص را انسان اراده می‌کند، او از باب استعمال اللفظ فی المعنی نیست، او از قبیل همان القاء فی ذهن السامع است ابتدائا و بلاتوسیط استعمال اللفظ.

بعد که این را فرمود، این حرف، حرف متینی است. همان حرفی است که دیروز گفتیم. مطلب اینگونه است، چونکه احتیاج به استعمال ندارد. خود معنا یعنی متعلق قصد متکلم به چیزی است که خودش قابل القاء است مستقلا در ذهن، ‌احتیاج به استعمال لفظ ندارد.

بعد می‌فرماید وقتی که اینگونه شد ممکن است اصلا در موارد اطلاق الشخص و اراده النوع و اطلاق الشخص و اراده الصنف بگوییم آنها هم از قبیل استعمال اللفظ فی اللفظ نیست، آنها هم از قبیل القاء معنا است فی الخارج ابتدائا. آنجا اصلا استعمال اللفظ فی اللفظ نشده است. در اطلاق اللفظ و اراده النوع یا اطلاق اللفظ و اراده الصنف هر کدام را شما فرض بفرمایید مثل اطلاق اللفظ و اراده الشخص است، القاء معنا است در ذهن سامع ابتدائا. می‌گوید آن لفظی که موجود می‌شود در خارج به آن لفظ سه گونه می‌شود حکم کرد، مثل سایر موجوداتی که به آنها حکم می‌شود، به موجودات خارجیه، به این لفظ هم که در خارج موجود می‌شود سه گونه می‌شود حکم کرد:

تاره حکمی که به موجود خارجی می‌شود در این حکم، شخص مدخلیت دارد. شخص این وجود خارجی در این حکم مدخلیت دارد. مثل اینکه شما فرض کنید رفته‌اید یک مجلسی، آنجا آن آقایی که اعلم الناس نشسته است، آنجا اعلم الفقهاء، وحید عصرش است نشسته است. شما اشاره می‌کنید می‌گویید اینی که می‌بینی نشسته است این اعلم الکل است. این اعلم الکل را که به این وجود خارجی حمل می‌کنید و به رفیق‌تان می‌گویید، در این محمول شخصش مدخلیت دارد، یعنی این شخص بما انه این وجود خاص، این حکم را دارد که اعلم الناس است. در این محمول شخصش مدخلیت دارد.

و اما یک وقت است به شخص خارجی حکم می‌کنید مثل اینکه فرض کنید رفته‌اید به باغی با کسی با چند نفر نشسته‌اید آنجا. یک صدای تیری آمد. تیری فرض کنید انداختند. در آن باغ یک الاغی هم بود. همین که تیر فرض کنید صدایش در آمد الاغ هم گوش هایش را بلند کرد. شما به رفیق‌تان می‌گویید که این هم می‌شنود‌ها. این هم می‌شنود این صدا را. اینکه می‌گویید این هم می‌شنود در این حکم شخص این مدخلیت دارد؟ شخص این حمار که اینجا ایستاده است یا غرض‌تان چه چیز است؟ غرض‌تان نوع این است. در این حکم، این حکم را بر شخص می‌کنید، محمول بر شخص حمل می‌شود، اما بما انه فرد من نوعه. فرد، محکوم علیه است، شخص، محکوم علیه است، اما حکم بما انه فرد من النوع است. بدان جهت آنجا کسی از شما بپرسد که این خصوصیتی دارد یا همه الاغها می‌شنوند، می‌گویید بابا من که این را گفتیم مرادم مطلق الاغها است. این هم حکم به شخص خارجی است اما بما انه نوع.

یا فرض کنید در صنف. فرض بفرمایید که کلاب، صنفی یا اصنافی دارند. از یک فردی از کلب از یک صنفش در آنجا موجود دیدید که حرکتی را کلب احساس کرد. چونکه کلاب حس می‌کنند. می‌گویید این هم حس می‌کند این‌گونه حرکتها را. مرادتان از این، ‌نوع الکلب نیست، اما صنفش است، ‌این خصوصیتی ندارد. حکم را که به این موجود خارجی می‌کنید حکم بما انه فرد من الصنف است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا