درس ۵۶۲- ادامه بحث واحب مشروط و نقل کلام شیخ انصاری و آخوند در معنای حرفی
بحث درحب واجب مطمئن و واجب مشروط بود . شیخ انصاری اشکالش این بود که معنای حرفی کلی نیست و قابل تقیید نیست. مرحوم آخوند در جوایش گفت که معنای حرفی کلی طبیعی است قابل تقیید است. ما هم عرض کردیم که معنای حرفی کلی طبیعی نیست اصلا بحیاله در ذهن نمیآید، نه جزئیت دارد نه کلیت. آن کلیت و جزئیتش در معنی تابع طرفین است، کلامی را میگوییم که این ربطی به معنا ندارد، این بون بعید است، این تعلیق، چسباندن وجود شیئی است به وجود شیء آخر. چونکه امر اعتباری است عیب ندارد. مثل در باب بیع که میگویید تعلیق در بیع باطل است معنایش چیه؟ یعنی محال است؟ آخه اینکه شما میگویید تعلیق در بیع باطل و مبطل است، معنایش چیه؟ میگویید عیب ندارد، ما اگر دلیلی نداشتیم بر بطلان میگفتیم مثل وصیت است. چگونه در وصیت مالش را ملک طرف میکند بعد از موت، این هم این فرش را ملک مشتری کرده است علی تقدیر آمدن ولد از سفر. این عیب ندارد. امتناع عقلی ندارد، اعتباری است. امر اعتباری از مقسم امتناع عقلی و اینها خارج است. امر اعتباری فرضش ممکن است و در او باید یک غرضی باشد که از انیاب اغوال بودن خارج بکند. میگویم وقتی که من إضرب میگویم آیا شیخ قبول دارد که معنای هیئت که وجوب است قابل انشاء است یا منکر است؟ نمیتوان حرفی را به شیخ نسبت داد که از آن او نیست، شیخ میگوید آن وجوب که معنای هیئت اضرب است قابل انشاء نیست. قابل انشاء نباشد حکم قابل انشاء نمیشود. شیخ اجل مقاما است که بگوید معنای هیئت قابل انشاء نیست. شیخ قبول دارد معنای هیئت قابل انشاء است. وجوب قابل انشاء است، وجوب را به صیغه افعل انشاء میکنند. وقتی این قابل انشاء شد میگویند انشاء وجود دادن است، یک وجودی که به او عنوان طلب منطبق است. اضرب مادهاش معنای طلب است یا هیئتش؟ ماده که معنای طلب نیست، پس طلب معنی هیئت است، هیئت معنای حرفی است. پس معنای حرفی قابل ایجاد است. ایجاد معنایش چیه؟ پس وقتی که ایجاد شد، پس معنای هیئت لحاظ شده، هر چی هست لحاظ شده، آمده به ایجاد. شما میگویید ایجاد میشود. تاره آن کسی که ایجاد میکند، غرضش وجود دادن به او است بدون ربطش به موجود آخر، یک وقت نه، غرضش وجود علی کل تقدیر است. نمیتوانیم به شیخ انصاری نسبت دهیم که معنای هیئت که انشاء طلب میشود معنای اسمی است شیخ این را نمیگوید، شیخ میگوید انشاء وجود دادن است. منتها تاره انسان وجود میدهد به امری که قابل وجود دادن است به اعتبار، تاره مطلقا یعنی علی کل تقدیر، این اطلاق غیر از اطلاق معنای لفظ رجل است، این اطلاق معنایش علی کل تقدیر است. یک وقت نه، این شیء را موجود میکند علی تقدیر وجود شیء آخر. چونکه امر، امر اعتباری است، امر، امر تکوینی نیست، قابل اعتبار است و تعلیق بر میدارد، تعلیق ربطی به وجود دارد، کاری با مفهوم و معنا ندارد. شیئی که قابل بوده باشد برای ایجاد اعتباری یعنی وجودش را منوط قرار میدهد به وجود شیء آخر، این تعلیق گفتیم در مفاهیمی که قابل انشاء هست جاری میشود اعم از اینکه آن معنا که قابل انشاء است معنای اسمی بوده باشد، اطلب منک ضرب زید، یا معنای هیئت و معنای حرفی بوده باشد. بعد از اینکه معنای هیئت قابل انشاء شد، امری شد که در خارج به انشاء حاصل میشود، میشود آن وجودش را منوط قرار داد به حصول شیء آخر. مثلا شما ملاحظه بفرمایید کسی در مقام وصیت میگوید به آن زید که مخاطب است یا زید! لک هذه الدار بعد وفاتی، موصی به آن خانهای که دارد اشاره میکند، میگوید به آن موصی له که عبارت از زید است یا زید! لک هذه الدار بعد وفاتی، وصیت وصیت تملکیه است که مستفاد از لام است که از حروف است، هذه الدار لک بعد وفاتی، منتها مراد از لک، لک الحی است که باید زنده بوده باشد بعد از وفات. میبینید در مانحنفیه غیر از این شخص موصی که خودش جزئی خارجی است، و غیر از این دار خارجی که خودش هم دار جزئی خارجی است، و غیر از موصی له که عبارت از زید است، سه تا جزئی حقیقی در خارج موجود است که قابل صدق بر کثیرین نیست، این ملکیت این دار، ملکیت امر اعتباری است، این دار را نسبت میدهد به آن زید به نسبت تملیکیه یعنی واقع نسبت تملیکیه، میگوید هذه الدار لک، این دار را نسبت به او میدهد و لکن غرضش از این نسبت دادن ایجاد ملکیت است یعنی ایجاد این انتساب است، مقام مقام انشاء است، مقام مقام تملیک است. غرضش این است که به این گفتن این نسبت این دار به آن زید خارجیت پیدا کند و لکن میدانید این نسبت نمیخواهد علی کل تقدیر در خارج موجود بشود. غرضش این است که این نسبت حصولش در خارج منوط به حصول موت خودش است، یعنی آن کسی که موصی است، بعد وفاتی، یعنی این دار بعد از وفات من علی تقدیر اینکه موت محقق شد این دار آن وقت منتسب به تو است، انتساب آن وقت است و غرضش هم این است که این انتساب آن وقت موجود بشود. و عرض کردیم چونکه این ملکیت امر اعتباری است وجود تکوینی ندارد، و از اعتباریات است میشود امر اعتباری را اعتبار کرد و او را معلق کرد یعنی وجودش را و حصولش را در عالم اعتبار منوط قرار بدهد به حصول شیء آخر و لو آن شیء آخر امر تکوینی باشد مثل موت. این امر ممکن است.
فرق ما بین اخبار و انشاء این است: گفتیم در جایی که انسان میگوید هذه الدار لک بعد وفاتی یا بگوید هذه الدار ملکک بعد وفاتی، به مفاد اسمی بگوید، اینکه این را میگوید تاره در مقام اخبار میگوید، چونکه قبلا وصیت کرده وصیتنامه هم نوشته است بعد در مقام حکایت میگوید که هذه الدار لزید بعد وفاتی یا هذه الدار ملک لزید بعد وفاتی. غرضش از این کلام که این دار را نسبت میدهد به زید به نسبت تملیکیه در مثال اول که هذه الدار لک بعد وفاتی، یا نسبت ملک این دار را به زید میدهد کما فی المثال الثانی هذه الدار ملکک بعد وفاتی، نسبت ملکیت را به آن شخص میدهد، غرضش عبارت از این است: آن نسبت تملیکیهای که قطع نظر از این اظهار در خارج موجود است و معتبر است او را حکایت کند. بدان جهت شخصی میپرسد با این خانهای که داری بچه هایت خانه دیگر دارند با این خانه بعد از وفات چه کار کردی میگوید هذه الدار ملک لزید بعد وفاتی یا هذه الدار لزید بعد وفاتی. این مقام، مقام اخبار است. یک وقت همین کلام را در مقام انشاء میگوید، به زید که میگوید یا زید! هذه الدار لک بعد وفاتی نسبت این دار را که به زید میدهد به نسبت تملیکیه، غرضش از این نسبت دادن این است که این نسبت به این گفتن تحقق پیدا بکند. این میشود انشاء.
کما اینکه سابقا هم مرحوم آخوند فرمود که فرق ما بین الاخبار و الانشاء در این داعی و غرض است که گفتیم حرف صحیحی هم هست. انشائیت و خبریت داخل در مستعملفیه نیست، مستعملفیه هیئت نیست. هیئت مدلولش همان انتساب است بالعنوان. بدان جهت است لام وضع شده است به آن انتساب یعنی واقع الانتساب که این دار را که من نسبت میدهم به زید، این انتسابی که میدهم که به فعل من به حمل الشایع انتساب است، لام به آن حمل الشایع دلالت میکند، این را که انتساب میدهم غرضم از این چیست؟ تاره حکایت است از انتسابی که قبلا محقق شده است یعنی قطع نظر از این اظهار، آن میشود اخبار. یک وقت غرضم این است که نه، با این ابراز که این انتساب را ابراز میکنم که آن انتساب تحقق پیدا کند، این میشود انشاء. مثل فرق ما بین بعت در مقام اخبار و ما بین بعت در مقام انشاء. حالا که اینگونه شد و غرض ملاک شد این امر ممکن است.
در جمله خبریه و انشائیه هر دو هست، ممکن است کلامی را که متکلم که ابراز میکند غرض اصلی اش إفهام معنای حرفی بوده باشد و غرض اصلی اش انشاء معنای حرفی بوده باشد، یعنی حکایت بکند آن معنای حرفی را مثل اینکه در مثال زید فی الدار غرضش همان فهمیدن معنای فی است، بدان جهت آن هم میگوید که نعم فی الدار. غرض اصلیِ آن کسی که میگوید در مقام جواب نعم زید فی الدار، غرض اصلی او تفهیم سائل است به همان معنایی که ما از او تعبیر به معنای فی میکنیم، لفظ فی را میگوییم به او دلالت میکند، علامت به آن معنا است.
پس میبینید فی در مقام لحاظ یعنی تصور و لو معنایش بحیاله لحاظ نشده بود و الا معنای اسمی میشد، فی معنایش معنای حرفی است، و لکن در مقام الغرض منافات ندارد که استقلالیت داشته باشد یعنی غرض اصلی تفهیم او بوده باشد. در مقام انشاء هم همینجور است، غرض اصلی آن نسبتی که داده است که لام دلالت میکند و علامت او است، هذا لک بعد وفاتی، یا غرض اصلی اش که گفته است اضرب، ضرب را نسبت داده است به مخاطب به نسبت طلبیه، غرضش این است که همین نسبت خارجیت پیدا بکند. غرض اصلی همین معنای هیئت است، وجوب را انشاء میکند به اضرب گفتن، طلب را انشاء میکند. پس منافات ندارد شیئی در مقام لحاظ معنایش بحیاله لحاظ نشود و لکن در مقام الغرض، غرض تفهیم او یا ایجاد او بوده باشد در کلام.
وقتی که اینگونه شد، مولا این طلب را که انشاء میکند، گفتیم و لو طلب امر اعتباری است، ملکیت امر اعتباری است و لکن در این طلبی که انشاء کرده و در این ملکیتی که انشاء کرده باید یک غرضی داشته باشد که از انیاب اغوال خارج بکند اعتباریات عقلاء و اعتباریات عرف را، باید یک غرضی داشته باشد. وقتی که دید آن غرض مترتب به طلب مطلق نیست، (مطلق در مقابل معلق نه مقید)، بلکه غرضش تحقق میشود فقط در طلب مقید در این صورت اگر غرضش فقط در طلب مقید باشد لککن آن را مطلق طلب کند و غرض و مصلحتی نباشد میشود لغو محض چون آن را مقید میخواست.
انشاء بکند طلب را، و لکن اگر معلق بکند این طلب را در مقام انشاء به حصول شیء آخر چون غرض دارد، نه در او غرض هست، خب قهرا طلب را معلق انشاء میکند.
مثلا ببینید در این پوشیدن لباس صخیم مصلحت هست و لکن مصحلتش کی هست؟ مصلحتش در زمستان است، و الا در تابستان که معنی ندارد صلاح در فعل در صورتی است که شیء آخری حاصل بشود، شتاء بیاید. خب مولا میخواهد مثلا به عبدش دستور بدهد که در زمستان باید از خودت مواظبت کنی تا سرما نخوری، میگوید بر اینکه اذا جاء الشتاء فالبس الثوب الضخیم که این فعل اختیاری مصلحتش در زمانی است که این شیء موجود بشود یعنی شتاء بیاید. قهرا این طلب را که اعتبار میکند، طلب را این مولا عاقل است به جهت بعث عبد اعتبار میکند که طلب بعث کند مکلف و عبد را نحو الفعل. این طلب وقتی که فعل در زمستان باشد در او مصلحت است ولکن همین مولی اگر به اطلاقش گذشت طلب را این لغو محض است چه فایده دارد؟ آنی که دعوت میکند مکلف را به فعل، او طلب است و این طلب را اگر اعتبار بکند مقارنا لحصول الشتاء همان وافی به غرض مولا است عبد را بعث میکند نحو آن فعل، وقتی که اینگونه شد، مولا هم که حکیم است و طلب را مطلق نمیگذارد.
مثلا فرض بفرمایید مولی غرضش این است که وقتی عبد سفری رود غذا و شراب داشته باشد و الا نظرش مطلق نیست که عبد شراب و غذا داشته باشد چون همه جا هست در سفر نیاز نمیشود.
میگوید اذا سافرت فاحمل معک الطعام و الشراب، به عبدش یا پسرش اینگونه طلب میکند. این وافی به غرض مولا است، چونکه غرضش این بود که وقتی که به سفر، خارج میشود حملِ طعام و شراب در سفر، ملاکِ، مُلَزم دارد، این هم میخواهد این عبد را بعث به او بکند. اگر این طلب را منوط قرار ندهد به حصول السفر چه حاضر باشی چه مسافر باشی من طلبم هست مطلق است این لغو محض است. چه اثری دارد این طلب؟ طلب هم که قابل تعلیق است گفتیم امر اعتباری است مثل ملکیت است. میگوید اذا خرجت الی السفر فاحمل معک الطعام و الشراب، این عیب ندارد.