درس ۵۶۳- ادامه بحث واجب مطلق و مشروط و کلام شیخ در مورد معانی حرفی

پس بعد از اینکه ما فارغ شدیم از این معنا که معنای هیئت و لو معنای حرفی است و لکن این معنای حرفی در مقام لحاظ که لحاظ می‌‌شود در آن لحاظ استقلالیت ندارد، کما بینا، معانی حرفی. و لکن منافات ندارد که معانی حرفیه در مقام غرض و در مقام غایت استقلالیت داشته باشند، هم در اخبارات هم در انشائات، فرقی نمی‌کند. وقتی که انشاء بودن مدلول کلام بالغرض است، کلامی را که متکلم می‌‌گوید و در آن کلام مثلاً ضرب را به مخاطب نسبت می‌‌دهد به نسبت طلبیه که معنای اضرب است، غرضی باید داشته باشد، غرضش چیست در مقام انشاء؟ این است که این نسبت واقعیت و خارجیت پیدا کند چونکه امر انشائی است. چونکه غرض ربما متعلق می‌‌شود که این نسبت واقعیت پیدا کند علی کل تقدیر، آنجا می‌‌گوید اضرب زیدا مطلقا، یک وقت نه، ‌غرضش این است که فعل عند حصول شیء آخر ملاک دارد و این هم غرضش طلب آن شیء است، این طلب را مطلقا اعتبار کردن لغو است ‌هیچ اثری به او مترتب نمی‌شود، می‌‌گوید ان جائک زید فأکرمه که غرضش از إسناد اکرام به زید به نسبت طلبیه این است که این نسبت طلبیه موجود بشود، این نسبت طلبیه عند المجیء موجود بشود، الان انشاء می‌‌کند نسبت طلبیه عند مجیء زید را. این هم کافی است و موافق با غرض است. چرا؟ چونکه غرضِ مولا از طلب، بعثِ مکلَّف است نَحْوَ الفعل، ‌این بعث به آن طلبی که عند المجیء است به جعل او و به انشاء او حاصل می‌‌شود. مولا اینگونه جعل می‌‌کند.

پس این اشتراط در واجبات مشروطه تعلیق وجود الطلب است. یعنی آن طلبی که انشاء می‌‌شود چه در مقام لحاظ حرفیا لحاظ بشود مثل اضرب، چه اسمیا لحاظ بشود مثل اطلب منک ضرب زید، چونکه در مقام غرض هر دو تا در مقام انشاء غرض هستند و غرض می‌‌تواند حصول طلب علی الاطلاق بوده باشد، ‌باز طلب که می‌‌گوید از باب ضیق است، آن چیزی که این انشاء کرد بعد الانشاء مصداق الطلب می‌‌شود آن چیزی که در خارج موجود شده، ‌غرضش این است که آن مصداق الطلب و مصداق البعثی که هست، ‌یک وقت علی کل تقدیر موجود بشود یک وقت منوطا به حصول شیء آخر. و چونکه گفتیم این طلب فی حقیقته امر حقیقی عینی نیست، ‌امر اعتباری است عیب ندارد، ‌زید اگر آمد بعد از اینکه زید آمد اکرامش متعلق وجوب و طلب می‌‌شود، این طلب که موجود است نه اینکه آمدن زید موجود کرده. سابقا گفته ایم در شرط متأخر، شرط تأثیری ندارد، بعد از آمدن که طلب موجود است چونکه طلب را مولا انشاء کرده، و اگر نیاید طلب ندارد چونکه ‌در فرض نیامدن طلبی انشاء نکرده. بدان جهت اگر موصی مرد، موصیٰ ‌له زنده بود، خانه مال موصی‌له می‌‌شود، چونکه در این فرض انشاء ملکیت کرده است، و اگر نه، ‌موصی خودش زنده است، ‌موصی ‌له جان داد، این خانه ملکیتش حاصل نمی‌شود، چرا حاصل نمی‌شود؟ چون در این فرض موصی جعل ملکیت نکرده است، ‌چونکه امر اعتباری است قابل این است که تقدیرا و معلقا موجود بشود، ‌در موجودات تکوینیه و عینیّه نمی‌شود،  ‌در امور اعتباریه عیب ندارد.

لکن یک شبهه باقی می­ماند، شبهه این است که: این انشاء از منشأ منفک شد. برای اینکه الان این انشاء می‌‌کند، ‌الان می‌‌گوید ان جائک زید فأکرمه و قصدش این است که به إسناد اکرام زید به مخاطب به آن نسبت طلبیه غرضش این است که طلب موجود بشود، ‌پس این انشاء الان موجود شده است بدان جهت ممکن است آن آمر خودش هم بمیرد و مأمور آن تکلیفش باقی است باید به آن تکلیف عمل کند. این انشاء موجود شده است و لکن فعلا که زید نیامده که طلب موجود نیست. پس منشأ طلب بود. این تفکیک انشاء از منشأ شد. یا فرض کنید در باب الوصیه که اوضح‌تر است، شخصی وصیت کرد و گفت بعد وفاتی داری لزید یا گفت أوصیکم یا اولادی، ‌اعلموا! ان داری الفلانی بعد وفاتی لزید یا ملک زید، وصیت شد، ‌تمام شد، خودش هم بعد از دو سال مرد، بعد از دو سال ملکیت دار برای موصی‌له موجود می‌‌شود. این منشأ بعد شد و لکن انشاء فیما قبل است.

این اینجاست که می‌‌گوییم باب انشاء و منشأ قیاس به باب ایجاد و وجود نمی‌شود. آن چیزی که منفک نمی‌شود و انفکاک آنجا معقول نیست باب ایجاد و وجود است. باب ایجاد و وجود را معنا کنم، یعنی دو شیئی بوده باشد که حقیقتشان یکی شیء است، یک وجود و یک عینیت نیست، ‌فقط تفاوتشان بالاعتبار است. آن هستی که هست، وقتی که کسی یک سیلی محکم زد صورت زید ضرب موجود شده است، ‌ایجاد کرده ضرب را، ضرب هم موجود شده است، و لکن ایجاد ضرب با وجود ضرب دو تا عینیت ندارند در خارج، ‌یک هستی هست، آن هستی نسبتش را به ماهیت می‌‌دهیم می‌‌شود ضرب، ‌وجود ضرب است، نسبتش را به فاعل می‌‌دهیم که آن موجد، چه فاعل بالاختیار چه فاعل بالاضطرار معنایش ایجاد می‌‌شود. آنجا معقول نیست که ایجاد بشود و لکن شیء موجود نشود، یا شیء موجود بشود ایجاد نشود. این نمی‌شود. کسر و انکسار از این قبیل است که می‌‌گویند این از باب کسر و انکسار است یعنی انکسار با کسر در حقیقت در خارج دو عینیت ندارد. عینیت در خارج یک چیز است، ‌یک هستی است، این یک هستی در او دو اعتبار است. این انکسار نسبتش را به شیشه می‌‌دهیم، به عنوان انکسار، ‌این حالتی است که در شیشه پیدا شده است، ‌این را نسبت به شیشه می‌‌دهیم می‌‌شود انکسر الزجاج، اسنادش را به آن فاعل می‌‌دهیم او می‌‌شود کسر و الا در خارج دو تا عینیت ندارد. آنجا است که هر جا، که باب وجود و ایجاد شد، ‌باب کسر و انکسار شد آنجا تفکیک غیر معقول است. و اما باب انشاء‌ و منشأ اینگونه نیست، باب انشاء و منشأ در خارج یک عینیت نیست، منشأ عینیتش اعتباری است، ‌آن منشأ ملکیتی است که مبدئش موت موصی است، او منشأ است، با انشاء، او موجود شده است، اما انشاء‌ او چیست؟ انشاء او، او نیست، انشاء او لحاظ او است که آن شخص منشی در نفس لحاظ کرده است.

با توجه به مطالبی که بیان شد انشاء غیر المنشأ است، بحسب تحقق و بحسب حصول دو تا حصول است: یک حصول، ‌حصول المنشأ است، ‌یک حصول، ‌حصول الانشاء است. مثل باب ایجاد و وجود نیست که بیش از یک حصول در خارج.

در این ما ذکرنا که گفتیم این باب، باب انشاء و منشأ است، باب ایجاد و وجود نیست، ‌نکته اولی این است فرقی نمی‌کند ما ملتزم بشویم در باب انشاء به مسلک المشهور. مسلک مشهور در باب انشائات این است که آن معتبر را مسبب می‌‌دانند ‌از قبیل اثر می‌‌دانند و این انشاء را از قبیل سبب می‌‌دانند و از قبیل علت می‌‌دانند. می‌‌گویند انشاء وقتی که موجود شد، این انشاء سبب می‌‌شود و علت می‌‌شود و سبب می‌‌شود که آن معتبر که عبارت از امر اعتباری است در خارج موجود بشود. چگونه سبب در امور تکوینیه یک وجودی دارد، ‌مسبب وجود آخر دارد، موجد آن وجود ثانی به آن شیء اول است که آن شیء اول بوجوده امر ثانی را که حرارت هست او را هم موجود می‌‌کند، ‌چگونه در تکوینیات سبب و مسبب اینطور هستند، ‌کانّ مشهور ملتزم شده‌اند در باب انشائیات که می‌‌گویند انشاء سبب است و به این انشاء آن مسبب که عبارت از منشأ است ایجاد می‌‌شود در خارج. آن وجود آخر کأنّ معلول است، معلول اعتباری، و این انشاء که هست سبب است منتها سببیتش اعتباری است. فرقی نمی‌کند این مسلک را ملتزم بشویم باز اشکالی ندارد. چرا؟

چونکه تسبب در مانحن‌فیه که این انشاء سبب بشود، آن امر اعتباری حین موت زید تحقق پیدا کند و محقق شود، این تسبب اعتباری است، واقعیت ندارد. چونکه پایش از اعتبار در می‌آید، امر عینی و حقیقی نیست، ‌تسبب واقعی نیست، در آن تسبب واقعی است که معلول و مسبّب نمی‌تواند موجود نشود و لکن سببش موجود بشود، یعنی سبب تامش موجود بشود. و لکن در آن تسبب اعتباری اینجور نیست. چرا؟ چونکه ‌کانّ‌ در اعتبار این است:‌ اینکه می‌‌گویند اوصیت این کانّ سبب تام نیست برای وجود ملکیت بعد الموت. کانّ‌ تمام شدن او به شرط می‌‌شود یعنی به موت می‌‌شود. اینجور اعتبار می‌‌کنند. بدان جهت این وصیت با آن موت، اینها دست به دست می‌‌دهند این ملکیت عند الموت موجود می‌‌شود. وقتی که در مانحن‌فیه موت می‌‌شود دیگر او انشاء‌ نیست، انشاء تمام شده است.

این را در شرط متقدم جوابش را گفتیم. جوابش را گفتیم که عند الموت که ملکیت موجود می‌‌شود به جعل موجود می‌‌شود، و قبل الموت که ملکیت نیست چونکه جعل نشده است. چونکه این ملکیت امر اعتباری است و جاعل این را مرتبط قرار داده است، ‌چون معلق کرده ملکیت را به موت، این اشکالی ندارد وجود اعتباری است تعلیقش هم عیب ندارد کما ذکرنا.

چه ملتزم به این مسلک بشویم یا ملتزم بشویم به آن مسلکی که صحیح است عندنا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا