درس ۷۹۴- توثیق محمد بن عبدالحمید توسط مرحوم میرزای تبریزی (ره)
امّا محمد ابن عبد الحمید را بگویم. این محمد ابن عبد الحمید روایات کثیرهاى در فقه ما دارد. اجلّایى مثل سعد ابن عبد الله، محمّد ابن حسن صفّار، على ابن حسن فضّال و امثال ذلک روایات کثیرهاى دارند عن محمد ابن عبد الحمید ابن سالم العطّار. خود این محمد ابن عبد الحمید روایت فراوان دارد از روات احادیث سابقا بیان شد که احتیاج به توثیق ندارند. همین که درباره این اشخاص تضعیفى نقل نشد، روایاتشان حجّت مىشود. چرا؟ چون که کسى که اجلّا از او نقل کنند کثیراً این خودش از رجال نقل بکند، شخص معروفى مىشود. گمنام نیست و این را هم گفتیم عادت بر این جارى است که اگر شخص معروف یک نکته ضعفى داشته باشد او را نقل مىکنند. آن عیب را در مىآورند. آن نقل مىکنند. بدان جهت میگوییم براى این گونه اشخاص که تضعیف نشدهاند در خصوص تضعیف آنها نیست و شخص حسن ظاهر داشت کافی است آن زمانى که روایات را نقل مىکرد حسن ظاهر داشت و عیبش مستور بود و شرعاً محکوم به عدالت و ثقه بودن بود. بدان جهت روایاتش حجّت مىشود. روى این اساس است.
پس اینها اگر حسن ظاهر داشتند و ثقه بودند پس چرا رجالیین ذکر نکردهاند که انّه ثقهٌ. جوابش این است رجالیین مثل نجاشى و مثل شیخ المفید و مثل خود شیخ الطّائفه اینها که توثیق نقل مىکردند براى روات، توثیق اینها نقل از دیگر سلفشان بود. نقل بود. خودشان اجتهادى نداشتند. و الاّ اگر بدانیم خودش اجتهاد مىکند، آن اعتبارى ندارد. بدان جهت نجاشى پر است کلماتش از نقل از دیگران از سلف خودش. از اصحاب ما. خودش چیزى نداشت. چون که توثیق خاص نرسیده بود از اصحاب به اینها، بدان جهت اینها هم توثیق خاص را ذکر نکردهاند. توثیق در او ذکر نکردهاند. نه آن توثیقى که طریقش حسن ظاهر است و غیر ذلک است. چون که آنها ذکر نکرده بودند، اینها هم ذکر نکردهاند. بدان جهت دلیل نمىشود عدم ذکر آنها بر اینکه این شخص ثقه نیست. یا حسن ظاهر نداشت، یا او را نداشت، روى این حسابى که هست این روایاتى که فرموده است بر اینکه یصلّی عریاناً، این روایاتى که هست همهاش من حیث السّند تمام مىشود.
تا اینجا رسیدیم که در بین روایات طوایف ثلاث است ، طایفه اولى این بود کسى که ثوبش منحصر در نجس است و قدرت ندارد به غسل او، اعم از این که قدرت به غسل او ندارد چون که آب ندارد. آب داشت مىتوانست بشوید. یا آب دارد، فراوان هم دارد. ولکن ثوب را نمىتواند للبرد و نحوه، از بدنش نزع کند و غسل موقوف است به کندن ثوب و صبر بکند تا خشک بشود بپوشد. این را نمىتواند، هوا سرد است. ثوبش هم منحصر به او است. در این صورت یک دسته از روایات فرمود یصلى فیه. که این را طایفه اولى قرار دادیم. طایفه ثانیه از روایات در جایى بود که نه، کندن ثوب و شستن ثوب اگر آب بود ممکن بود. چون که آب ندارد. و الاّ لخت بشود اشکالى ندارد. در این صورت که هم متمکن است صلاه را عاریا بخواند و هم متمکن است بر این که صلاه را در آن ثوب نجس بخواند کندن ممکن است و چون که آب نیست نمىتواند بشوید. در این روایات فرمود بر این که یصلى فیه و در بعضىها لا یصلى عاریا. در بعضىها فرمود همین یصلى فیه فاذا وجد ماء غسله. این هم طایفه ثانیه بود.
طایفه ثالثه عکس طایفه ثانیه است. در طایفه ثالثه هم فرض شده است که مکلف متمکن از نزع ثوب و این که لخت بشود متمکن،امرش دایر است ما بین این که صلاه را عاریا بخواند یا فرض کنید در ثوب نجس بخواند. فرمود: عاریا بخواند که همان موثقه سماعه بود. دو تا موثقه سماعه است. در یکى قائما است، در یکى قاعدا است. گفتیم حمل مىشود او به صورت تمکن و صورتى که ناظر محترم نیست قائما. آن یکى قاعدا. و دلیل نداریم که این سماعه یک روایت نقل کرده است. بلکه ممکن است روایت را در یک جا سؤال کرده از امام (ع) و دوباره جای دیگر سؤال کرده مسألهاى را از امام علیه السلام مرتین او مرات پرسیده است، در یک جا امام علیه السلام یک جور جواب داده است، در آن جواب دومى اینجور جواب داده است. در بعضى روایات هم به خود امام عرض شده است که آخر شما سابقا اینجور گفتید. امام علیه السلام بیان فرموده است: که وجهش این است. در آن زمان مثلا این خصوصیت را داشت یا جمع عرفى هست. آن در آن صورت بود این در این صورت است. ممکن است سماعه دو دفعه سؤال کرده است این مسأله واحده را. امام علیه السلام دو تا جواب مختلف داده است در روایت سومى دارد ناظر محترم شد جالسا بخواند، و اگر ناظر محترم شود نشد قائما خوانده بشود. هیچ اشکالى ندارد این جهتش. پس على هذا دو تا موثقه سماعه بود، یکى هم آن مصححه آن محمد ابن حلبى که در سندش محمد ابن عبد الحمید بود اینها را تصحیح کردیم این روایت را مصححه شد.
این طایفه ثالثه اگر در بین نبود طایفتین اولتین با هم هیچ اختلافى نداشتند. منتهى طایفه اولى مىگوید: که در ثوب نجس بخوان، چه بتوانى از بدنت بکنى، چه نتوانى. بتوانى لخت بشوى یا نتوانى لخت بشوى، طایفه اولى مطلق است. طایفه ثانى مىگوید: که نه اگر مىتوانى لخت بشوى باز بخوان در آن ثوب. هیچ اشکالى ندارد. این طایفه ثالثه هم با طایفه اولى تنافى ندارد. یعنى تنافى که تعارض بوده باشد. این طایفه ثالثه که گفتیم عاریا بخواند، مؤمیا لرکوع و لسجوده با طایفه اولى منافات تعارضى ندارد. چرا؟ براى این که اگر طایفه ثانیه بود فقط دو طایفه از روایات را داشتیم یکى طایفه اولى، یکى طایفه ثانیه جمع عرفى بود. طایفه اولى گفته است: آن وقتى که قادر به غسل ثوب نیستى و نمىتوانى ثوبت را بشویى چه نمىتوانى، چون که آب نیست. چه نمىتوانى، به جهت این که لخت باید بشوى و لخت شدن سرما است نمىتوانى. عرفا در هر دو جا مىگویند که من نمىتوانم لباسم را بشویم، لخت سرما مىخورم این تعبیر متعارفى است. لا یقدر على غَسله یک تعبیر متعارفى است در عرف. آنجایى که آب هست ولکن انسان از سرما نمىتواند لخت بشود. مىگوید: نمىتوانم ثوبم را بشویم، تعبیر متعارفى است. بدان جهت طایفه اولى مىگوید اگر نتوانستى ثوبت را بشویى چه آب، آب باشد نتوانى، چون که بَرْد و نحو، چه اصلا آب ندارى. در هر دو صورت در آن ثوب نجس نماز بخوان. طایفه ثالثه مىگوید نه اگر آب ندارى مىتوانى لخت بشوى در آن صورت عاریا نماز بخوان. مؤمیا لرکوع و سجود، او را تقیید مىکرد و حمل مىشد طایفه اولى به آن صورتى که نمىتواند بشوید چون که سرد است هوا یا مثلا باد سامى (یعنی سمّی است) است که باید لباس ضخیم در بدنش بوده باشد که همان لباس ضخیمى که نجس شده است، او را نمىتواند از بدن دربیاورد. اطلاق و تقیید بود. اگر نبود طایفه ثانیه در بین ما بودیم و طائفه الاولى و ثالثه، طایفه ثالثه تقیید مىکرد. ولکن طایفه ثانیه با این طایفه ثالثه معارض دارد. طایفه ثالثه مىگفت: متمکن هستى لخت بشوى صلاه را عاریا بخوان، طایفه ثانیه مىگفت: که نه متمکن بشوى، لخت بشوى، لخت نشو همین جور در ثوب بخوان. یصلى فیه و لا یصلى عاریا. اینها با همدیگر تعارض دارند. این طایفه ثانیه. خوب این را شما مىدانید. اگر تعارضشان حل نشد. ثابت شد که اینها با همدیگر تعارض دارند و جمع عرفى ممکن نشد در بین. شاهد جمع پیدا نشد بینهما. بین طایفه ثانیه و ثالثه. جمع عرفى ممکن نشد خوب اینها تعارض کردند تساقط مىکنند. تباین است تساقط اصل اولى در اخبار عند التعارض تساقط است. و ما هم هیچ قائل به تخییر نیستیم کما این که بحث کردیم در چند دوره در اصول تخییر اساسى ندارد بین المتعارضین، هر دو تساقط مىکنند، ترجیح هم که از آن مرجحات نیست. دو تا مرجح بیشتر نداریم. آنها هم در مقام که نیستند. یکى موافقت کتاب، یکى مخالفت عامه. هیچ کدام نیستند، هر دو تساقط مىکنند رجوع مىشود به اطلاق طایفه اولى.
طایفه اولى مقید ثابت نشد برایش. اگر مقید ثابت مىشود بله، تقیید مىکرد. مىگفت: نه عاریا بخوان، اگر مىتوانى لخت بشوى. ولکن چون که مقید تمام نشد خوب رجوع به اطلاق مىشود، همان حکمى که مرحوم سید در عروه مىگوید: که «إذا انحصر ثوبه فی نجس »، ممکن النزع نبوده باشد « صلى فیه و لا یجب علیه الإعاده أو القضاء » امکان نزع داشته باشد «و إن تمکن من نزعه ففی وجوب الصلاه فیه أو عاریا أو التخییر وجوه الأقوى الأول و الأحوط تکرار الصلا» وجوب الصلاه عاریا او التخییر بینهما وجوه الاقوی الاول و اول اقوی است. یعنى وجوب الصلاه فى ثوب النجس مىشود. چون که طایفه مقید که طایفه ثانیه است مبتلا به معارض است.
امکان جمع بین طائفه ثانیه و ثالثه در فرض داشتن جمع
ولکن بعضىها فرمودهاند: بر این که ما بین طایفه ثانیه و ما بین طایفه ثالثه جمع ممکن است. یعنى جمع عرفى ما بینهما هست. آن جمع عرفى یعنى در خود روایات شاهد الجمع است. در خود روایات، روایتى است که او شاهد الجمع است. ما بین طایفه ثانیه و طایفه ثالثه. باید معارضه ما بین اینها است باید شاهد جمع داشته باشند. آن شاهد الجمع را این روایت ذکر کردهاند.