درس ۷۹۹- ادامه قصد وجه و تعیین و تکمله ی در مورد روایات مکاتبه یی یا مکاتبیه صفوان
مردم که با امام علیه السلام مکاتبه مىکردند، مکاتبه دو نحو بود. یک وقت این است که این شخص خودش مىنوشت، مثل این که صفوان کتب. و اخرى مکاتبه به ید شخص آخر بود. مثلا صفوان به کسى مىنوشت بر این که به کسى مىگفت بر این که تو به امام بنویس این مسئله را و از امام علیه السلام بپرس که تعبیر مىشود به اصطلاح المحدثین مکاتبه به ید شخص ثالث است، این شخص مکاتبه با امام دارد مکاتبات هم ما داریم، متعدد در فقه. بعضىها گفتهاند: این یک فایدهاى است، بعضىها گفتهاند: این مکاتبه به ید ثالث، دلیل بر این است که آن ثالث موثق است. چرا؟ براى این که اگر شخص موثق نبود چه طور مثلاً صفوان به او بگوید که تو به امام علیه السلام بنویس؟!، مىگوییم نه این مکاتبه دلیل بر توثیق ید ثالث نمىشود چرا؟ چون که به او مىگوید بنویس خط او را هم مىشناسد. خط امام علیه السلام را هم مىشناسد. او که بعد جواب مىآورد که من نوشتهام این هم جوابش که در روایات دارد فکتب علیه السلام و قرئته بخطه، خوب این علم پیدا مىکند که از امام پرسیده است. ولو موثق نبود ولکن واقعاً نوشته است. این ربما این است که یک شخصى است مىرود پیش امام علیه السلام، یعنى دسترسى دارد به امام علیه السلام به او مىگوید: بنویس، تو بنویس. این دلیل بر ثقه بودن او نمىشود. بدان جهت بعضىها از رجالین که به این امور استدلال به توثیق مىکنند درست نیست. مکاتبه به ید شخصى دلیل بر وثاقت او نیست.
این یک فایده استطرادیهاى بود. شاهد ما چیست در ما نحن فیه؟ اشخاص که با امام علیه السلام مکاتبه مىکردند بالمباشره امام علیه السلام جوب مىنوشت، این کسى که وصل علیه جواب الامام علیه السلام بالکتابه عمل مىکرد یا نمىکرد؟ خوب بلا اشکال عمل مىکرد. کسى بگوید امام نوشته است، خوب نوشته، آورد، عمل مىکرده است. خوب پس معلوم مىشود که روایت قول امام علیه السلام به کتابت برسد یا به مشافهه برسد فرقى نمىکند. آیا کسى از فقهاء میتواند ملتزم بشود که امام علیه السلام همه اینها را عبث در جواب نوشته چون که کتابت حجیت ندارد هیچ کسى نمىتواند این احتمال را بدهد. امام علیه السلام مىنوشت آن کسى که به او کتاب مىرسید عمل مىکرد. بدان جهت به دیگران هم نقل مىکرد، کتبت الى ابی الحسن علیه السلام و اجاب و کذا! این به جهت عمل بود، بدان جهت در آن زمان هم ما بین متشرعه روایت مکاتبهاى با روایت مشافههاى فرقى نداشت. معارض مىرسید. معلوم مىشود که این روایت تقیتا است، بالمشافهه باشد یا بالمکاتبه. اگر نمىرسید، معارض نمىرسید. جواب رسیده است قول امام علیه السلام است. مىبوسید و مىگذاشت روى چشمش، بابى انت و امى بر او اعتماد کرد و عمل میکرد و روایت صفوان که با مکاتبه بود روایت معتبره است و اگر احتمال بدهیم قصد التمییز مدخلیت دارد خود این صحیحه ردّ مىکند این احتمال را. منتهى در صورتى که متمکن نیستیم. در صورتى که صلاه را به تمام اجزائه و شرایط با قصد تمییز بیاوریم به این روایت منحصر نیستیم. چون که اصل مسئله این است. ثوب منحصر در دو ثوب است یکى نجس است و آن یکى نجس را نمىدانم، طاهر را نمىدانم و باید صلاه را در ثوب طاهر بخوانم، قصد تمییز چون ممکن نیست پس این روایت دلیل مىشود در این. در مثل این موارد که قصد تمییز ممکن نیست در عمل اعتبارى ندارد، یصلى فیهما جمیعا. این اصل مطلب و اصل المسئله.
آن وقت ما یک نکته مهم دیگرى که او را متذکر مىشویم و مسئله بعد از تمام این نکته انشاء الله تمام مىشود. و آن این است که کسى بگوید بر این که چه فرق است ما بین مسئلتنا هذه که مصلى دو ثوب دارد. مىداند یکى از اینها نجس است لا یجوز لا صلاه فیه و ما بین مسئلهاى که مصلى دو تا ثوب دارد. ولکن یعلم یکی غصب است. صحبت بر نجاست نیست، مىداند یکى ثوب غصبى است. یا دو تا ثوبى دارد مرد، مىداند بر این که یکى از ثوبین از حریر است. منتهى نمىشناسد حریر را، تشخیص نمىدهد. مىداند یکى از اینها حریر است، که پوشیدن حریر براى مردان حرام است. در آن مسئله ما ملتزم هستیم بر این که فقها ملتزم هستند بر این که این ثوبین را طرح مىکند، ثوبینى که مىداند یکى از اینها غصب است. یا ثوبینى که مىداند یکى از اینها حریر است، آنها را طرح مىکند و صلاه را عاریا اتیان مىکند. آنجا صلاه عُرات متعین است. عاریا اتیان مىکند. چون که ثوب دیگر ندارد. فرض این است. و اما در مسئلتنا هذه که مىداند یکى از ثوبین نجس است یا مثل مسئلتنا هذه مىداند یکى از این ثوبین غیر مأکول اللحم است که صلاه در غیر مأکول اللحم، باطل است. در این صورت گفتیم: که یکرّر صلاه فیهما، صلاه را در آنها تکرار کند. این سرّش این است در این موارد انسان اگر تکرار صلاه بکند محرمى را مرتکب نشده است. چون که اگر صلاه را در دو ثوب اتیان بکند بر این که یکى از آنها نجس است، صلاه را در نجس اتیان کردن حرمت ذاتى ندارد. یعنى اینجور نیست که انسان صورت صلاه را در ثوب نجس اتیان بکند مثل این که نعوذ بالله یک زنا مختصرى کرده است. یکى از محرمات است، این هم یکى از محرمات باشد. یا مثل این که یک دورغى گفته است. اینجور نیست. حرمتش ذاتى نیست. مثل این که حرمت را براى حائض گفتیم که حرمتش ذاتى نیست. به دخترش مىخواهد تعلیم صلاه کند، خودش هم که صلاه ندارد، فارغ البال است. به دخترش مىگوید یا دختر بنشین من نماز بخوانم تو یاد بگیر. این نماز را اتیان مىکند به قصدِ تعلیم او، نه به جهت این که خدا به من امر کرده است. این حرمتى ندارد. حرمت ذاتى ندارد از حائض. اینجا هم صلاه را در نجس خواندن حرمت ذاتیه ندارد. بله اگر حائض قصد کند که من این نماز را مىخوانم، خدا به من امر کرده است نماز بخوان در این ایام، این تشریع مىشود. خدا به من امر کرده است صلاه را در نجس بخوان این تشریع مىشود. خدا امر کرده است صلاه را در ثوب طاهر بخوان. احراز او موقوف است بر این که صلاه را مکرر کنى، عقل مىگوید هم در او بخوان، هم در این. این قاعده اشتغال است که حاکمش عقل است، مربوط به شرع نیست. این جا تکرار صلاه موجب ارتکاب محرم نیست. به خلاف آن دو مسئله. در مسئله حریر و غصب، انسان بخواهد امر صلاتى را احراز بکند باید یک محرم شرعى را مرتکب بشود. محرم شرعى را قطعا مرتکب بشود و آن عبارت از این است که صلاه را در لباس غصبی اتیان کن، آن صلاتى که در ثوب غصبى اتیان مىکند، خود آن صلاه غصب است تصرف در مال الغیر است. ولو به اعتبار این که سترش که از صلاه است و قید صلاه است غصب است. این حرام است، آنجا حرام را مرتکب مىشود. بدان جهت در آن مسئله متعین مىشود به جهت اینکه حرام مرکتب میشود چون که باید نهى را مراعات بکند، مراعات کردن آن حرمت منجز است. مىداند یکى از اینها غصبى است بدان جهت صلاه اختیارى ممکن نمىشود، نوبت مىرسد به صلاه اضطرارى که صلاه عارى است چون به نحو دیگر ممکن نیست اتیان کند پس عریاناً میخواند.
فرمودهاند: بر این که در ما نحن فیه اگر ملتزم بشویم که صلاه را در نجس خواندن حرمت ذاتى دارد مثل صلاه در ثوب غصبى. ما همان مسئله را فرض مىکنیم چون که صلاه در ثوب نجس حرمت ذاتى ندارد، آن مسئله را فرض مىکنیم که مطلب روشنتر بشود. آنجا گفتهاند وقتى که یکى از ثوبین غصبى شد یا حریر شد، مکلف دو تا تکلیف به او متوجه است. یک صلاه در ثوب حلال، ثوبى که غصب نیست، مال الغیر نیست که راضى نباشد به تصرف در او. یکى آن تکلیف متوجه است، چون که یکى از آنها ثوب حلال است. و یکى از این تکالیف این است که غصب حرام است. تصرف کردن در مال غیر بدون رضاى او، آن هم حرام است. این دو تکلیف هر دو در آنجا هست. منتهى مکلف قادر نیست جمع کند ما بین التکلیفین فى الامتثال. که مکلف هر دو تکلیف را امتثال بکند. چون که امتثال تکلیف صلاتى موقوف است بر این که صلاه را در هر دو بخواند. این موافقت قطعیه و امتثال امر صلاتى موقوف است بر این که مخالفت قطعیه آخر را بکند. و اگر بخواهد آن غصب را امتثال بکند با این امتثال صلاتى قابل جمع نیست. این مىشود باب تزاحم. وقتى که باب تزاحم شد با احکام تزاحم جارى مىشود. آن احکام تزاحم چیست؟ هر کدام اهم است از تکلیفین یا محتمل الاهمیه است، او مقدم مىشود. و اگر تکلیفین متساوى شدند یا در هر دو احتمال اهمیت داد حکم تخییر مىشود. بدان جهت در ما نحن فیه مکلف مخیر است یا موافقت قطعیه صلاه بکند یا موافقت قطعیه حرمت الغصب را بکند.
ولکن در ما نحن فیه، در صلاه یک خصوصیتى هست و آن خصوصیت این است که ما از مذاق شرع و از خطابات شرعیه فهمیدهایم هر وقت امتثال امر اختیارى صلاه موقوف، مزاحم بشود با امتثال حرامى، آن جا شارع تنزل به بدل کرده است به بدل اضطرارى کرده است براى صلات.
از مذاق شرع و از خطابات شرع استفاده کردهایم که هر وقت موافقت قطعیه امر صلاتى موجب بشود و مزاحم بشود با تکلیف محرمى شارع تنزل کرده است به آن بدل. بدان جهت در آن مسئله روى این حساب باید روی حرمت الغصب، ثوبین را تصرف نکند و صلاه را، صلاه عارى را اتیان بکند که بدل صلاه اختیارى است او متعین مىشود. اینگونه فرمودهاند. عرض مىکنم بر این که این فرمایش الظاهر و الله العالم یا سهو القلم است یا سهو اللسان. چرا؟ براى این که اگر گفتیم تصرف در غصب حرام است این باب تزاحم در تکلیف نمىشود. باب تزاحم در تکلیف در مقام امتثال که خودشان هم فرمودهاند و باید هم همین گونه بشود این است که مکلف متمکن از امتثال تکلیفین نباشد. دو تا تکلیفى بر مکلف متوجه است، و مکلف متمکن از امتثال تکلیفین نیست. یعنى قدرتى ندارد. یک قدرت بیشتر ندارد مىتواند در امتثال آن تکلیف صرف کند نسبت به این تکلیف دیگر قدرت ندارد یا باید این قدرت را در امتثال این تکلیف صرف کند، دیگر به آن تکلیف قدرت ندارد. صرف قدرت در امتثال احد التکلیفین موجب مىشود که قدرت از تکلیف آخر منتفى بشود. تزاحم این است. فرض بفرمایید بر این که دو تا مسجد نجس است. هم این مسجد، هم آن مسجد دیگر. من نمىتوانم طاقتى ندارم من پیر مرد که هر دو تا را تطهیر کنم اما یکى را مىتوانم که هر یکى باشد. این را هم مىتوانم یا این را ول کنم آن یکى را تطهیر کنم. یا بواسطه ضعف قدرت ندارم یا آب کم است قدرت ندارم یا باید این را تطهیر کنم یا آن یکى. اینجا باب تزاحمین است، نسبت به این قدرت دارم امر به ازاله است. نسبت به آن دیگرى امر به قدرت دارم امر به ازاله است. اما بخواهم جمع بینهما فى الامتثال بکنم هر دو تا تطهیر بکنم این مقدور من نیست. جمع بینهما. اینجا است که مسئله ترتب مىآید اگر یکى اهمیت داشته باشد. اگر یا محتمل الاهمیه بشود. اگر نه متساویین باشد ترتب از دو طرف مىآید. ترتب از یک طرف یا ترتب از دو طرف.
ما نحن فیه اینجور نیست، من قدرت بر امتثال دارم. مىتوانم دو تا نماز بخوانم. یکى در ثوب مباح یکى فرض کنید، مىتوانم در ثوب مباح نماز بخوانم و مىتوانم بر این که آن تصرف در غصب را هم ترک کنم. قدرت من قصورى ندارد. من از ناحیه قدرت قصور ندارم. من متمکن بر احراز امتثال نیستم نه بر اصل الامتثال. باب تزاحم که ترتب جارى مىشود آن جایى که قدرت بر اصل الامتثال بر تکلیفین ندارد، جمع کند بین التکلیفین. اتفاقا من در یکى از اینها نماز خواندم، آن هم حلال واقعى بود ثوبش. آن یکى را ترک کردم آن هم ثوبش حرام بود. هر دو امتثال شده است. این قدرت بر جمع دارم، احراز نمىتوانم بکنم، چون که مشتبه است ثوب غصبى به غیر غصبى، بخواهم احراز بکنم، احراز موافقت قطعیه در کل التکلیفین نمىتوانم. نمىتوانم هر دو تکلیف را احراز کنم که موافقت قطعیه کردهام. یعنى موافقت قطیعهاش را. این را مىدانید که موافقت قطعیه حکم شرعى ندارد. تا ترتب آنجا جارى بشود. احراز الامتثال به حکم العقل است. عقل مىگوید: باید احراز را امتثال بکنى. در آن اطراف علم اجمالى که یا آن ثوب طاهر است، یا آن ثوب طاهر است عقل مىگوید دو تا ثوب بیاور تا صلاه در ثوب طاهر موجب بشود.